ماجرای ازدواج 5

درخواست حذف این مطلب

リボン のデコメ絵文字بسم الله الرحمن الرحیم

نخبه ..مغز متفکر..طلبه .. مامان مدیره مدرسه http://goli88.persiangig.com/image/smilies/icon_mrgreen.gif...بابا اصفهان..http://goli88.persiangig.com/image/smilies/icon_mrgreen.gif خانواده دار.http://goli88.persiangig.com/image/smilies/icon_mrgreen.gif....

اینا مشخصات اون حاجی نخبه ای بود که به تازگی بابا بعد از اون مورد حس روش تاکید داشت..

.

طرف نخبه ی ریاضی بوده توی سفر کربلا یکی از ون اهل دل اصفهان بهش میگه که شما که انقدر

هوشت خوبه چرا هوشت رو ج دینت نمیکنی ..

اینم جیجیجینگ تصمیم میگیره یه کله بره حوزه علمیه .えんぴつ のデコメ絵文字.اونم قم...

از این لحاظ ها که میگفتن منم گفتم این همونیه که من میخوام اصل جنسハートだよ。1つ のデコメ絵文字

...

کلی بابا تعریفشونو میکرد اینکه مادرش خیلی زنه با کمالاتیه ..فلانه بیساره و اینجورحرف ها ...


تا اینکه قرار شد مادره حاجی نخبه و مادربزرگش بیان خونمون.(タイトルなし) のデコメ絵文字..

خ دست خالی نیومدن ..

.واقعا تعریف های بابا بیجا نبود واقعا با کمالات بودن خیلی مهربون بامن حرف میزدند با احترام 整理 のデコメ絵文字

.معلوم بود دنیا دیده اند ...

میگفت : حاجی نخبه یه داداش بزرگتر داره که برای انکه خودش ازدواجش سریع بشه

دست و آستین زده بالا تا زودتر داداش بزرگتشو راهی خونه بخت کنه

و خودشم دستش بند شه..

.داداشش و خانومش هردو دانشجو بودن و باز اون ها هم توی ها معتبر اصفهان.


یه لحظه به خودم گفتم بابا اینا که سطحشون خیلی از من بالاتره من نرفتم ゜*顔、かわいい*゜ のデコメ絵文字اینا همشون نخبه مخبه ان که مادره حاجی نخبه گفت: پسرم اصلا مدرک براش مهم نیست دوست داره همسر ایندش براش همسری و برای بچه هاش مادری کنه゜*.ピンク.*゜ のデコメ絵文字 ...

توی دلم هزار بار حاجی نخبه رو تحسین و گفتم بابا تودیگه ی هستی .顔文字 のデコメ絵文字

..

ماامان حاجی اضافه کرد دخترم ...پسر من خیلی روی فضای مجازی حساسه شما چقدر توی این فضا ها هستید..記号だよ。はてな2 のデコメ絵文字. ...

و من یادمه از روی ذوق الکی گفتم : من فکر میکنم این فضا ها نباید جای زندگی واقعی رو بگیره من موافق

حضور در اون نیستم .

シンプル、カラフル のデコメ絵文字

یعنی در این حد جوزده شده بودم که حرف های قلبمه سلمبه میزدم ..

مامانم زیرچشمی نگاه با تاملی کرد و لبخندی زد که فهمیدم داره تودلش میگه چش سفید .気持ち のデコメ絵文字...

خلاصه که این جمع بسیار دوست داشتنی ما به پایان رسید و قرار شد حاجی نخبه بره پیش بابا و بعد

تشریف بیارن تاماهم فیضمون کامل شه...


بعد از اینکه بابا با حاجی نخبه دیدار کرده بود دیگه اصلا ما سراز پا نمیشناختیم و داشتیم درمورد جهزیه و

مراسمات و اینا صحبت می کردیم ..

روز موعود رسید حاجی نخبه به همراه پدر و مادرش اومدن خونه ی ما..

ازطرف ماهم عمو و مادربزرگ و بابا ومامان...

طبق سنوات قبل من تو اتاق بودم مامان صدام کرد و ذوق زده رفتم تو اتاق پذیرایی .

پدره حاجی گفت : سلام دخترم خوبی ؟؟ ح خوبه ؟؟

مامانشم منو گرفت توی بغلش ..

در این لحظه بود که قند کله کله تودلم اب میشد. .

حاجی نخبه هم سر به زیر سلام کرد ..بنظرم چهره اش خوب بود ..

خلاصه مانشستیم و یهو دیدیم حاجی نخبه جمعو گرفت تودستشو و ماشالا صحبت میکرد 7

و خلاصه مامان بابای منم مجذوبه حاجی ...

منم دیگه خودمو تویه ماشین میدیدم که باحاجی رهسپار قم بودیم و داریم تویه خونه ی کوچیک

طلبگی یه زندگی شیرین میکنیم و...

عمو اشاره کرد که بریم سر اصل مطلبو منم رفتم برای اولین بار چایی اوردم تعارف ...

قرارشد بریم که حرف بزنیم...

ما رفتیم توی اتاق و بعد از تعارفات خیلی زیاد من شروع به صحبت و سوال پرسیدن ...

نوبت حاجی نخبه که شد اولین چیزی که گفت این بود: من بچه زیاد میخوام.顔文字 のデコメ絵文字..

انگار آب یخ رو سرم که نه پاشیدن تو صورتم気持ち のデコメ絵文字

تودلم گفتم : با همه با سوا یعنی بلد نیست در اولین دیدار خواستگاری نباید ازاین حرفا زد .゜*きゃわ*゜ のデコメ絵文字.؟؟؟!!!!

........

..............