ماجرای ازدواج 6

درخواست حذف این مطلب

بسم الله الرحمن الرحیم


-:من دلم میخواد تحصیلمو ادامه بدم ...

-:بله حق شماست منم مانعی ندارم ولی توی یک.همایش به این نتیجه رسیدم خانمای خونه داری که دیپلمم گاهی ندارن توی تربیت فرزند موفق ترن...


دراون موقعیت و جبهه ای که من جلوی حاجی نخبه گرفته بودم این حرفش علی رقم درست بودنش بنظرم قابل پسند نبود..

به خودم تلنگر زدم که ووی توهم سخت میگیریا این مسائل که مسائل مهمی نیستند....خلاصه که همونجا تونستم باخودم کناربیام و ی ری صحبت هارو برای خودم حل و فصل ...


خیلی جالب بود حاجی یجور بامزه ای نشسته بود روصندلی ..البته یه نکته جالب بگم بخاطر بسپرید بعدا باهاش کاردارم ..

من دوتا صندلی برای خودم و خواستگارم میذاشتم توی اتاق

یه صندلی ساده چوبی و یه صندلیه چرخ دار و بزرگ که برای میز تحریرم بود..یه تشک نرمم می انداختم روش تا راحت تر بشه روش نشست..و وارد اتاق که میشدیم بدون اینکه چیزی بگم اقا پسرا معمولا رو همون مینشستن...

حاجی نخبه یه دستشو تکیه داده بود به دسته صندلی و زده بود زیر چونش و شبیه معلمایی شده بودکه میخوان از شاگرد تنبلاشون درس بپرسن...


القصه ...

صحبت های ماکه تموم شد و تصمیم گرفتیم از اتاق بریم بیرون ..

حاجی چنان از رو صندلی پرید طرف در و دست در و فشار میداد احساس زلیخام ....

حالا این دسته در اتاق منم گیر داشت این بنده خداهم تند تند ت ش میداد...

داشتم از خنده میمردم ...

با ترس گفت ؛چرا وا نمیشه !!!!!!!

منم خندمو خوردمو گفتم :اروم فشار بدید در وامیشه...

خداشاهده.چنان از اتاق در رفت که گفتم پاش لیز بخوره حاجی تخم مرغ میشه .....

تنها چیزی که دراون لحظه نظرم رو از این رو به اون رو کرد نظم ظاهری حاجی بود....

من خیلی توجه می طرف مقابل تو نشست و برخواستش چجوری ظاهرش براش مهمه که متاسفانه کله ی چرب و لباس چروکیده ی ایشون باعث شد دلم اصلا راضی نشه به این وصلت....

خلاصه بعد از رفتنشون ...

چقدر که عمو و بابا تعریف ولی من روم نمیشد بگم نه....

فردا به مامانم گفتم جوابم نه هست .....

بابا خیلس ناراحت شد و گفت : بهتر از این مورد برات پیدا نمیشه باهمچین خانواده ای...

ولی من که روم نمیشد علتشو بگم گفتم:بابا جون حس میکنم ایشون از لحاظ فکری خیلی ازمن بالاتره و بهم نمیخوریم ...

بعدم مامانم باز اصرار کرد که چرا منم گفتم :چون زیاد بچه میخواست!!!!!!!!!!!

........

این ماجراهایی که میگم در طول دوسال اتفاق افتاده. خواستگارا پشت سرهم نبودن شاید وقفه چندماهه بینشون بوده....

.......

بابا که هنوز تاسف اون موردو میخورد دیگه به هرموردی راضی میشد....

منم فاز فکریم خیلی فرق کرده بود...

م عان حرم و گلستان حال و هوامو عجیب عوض کرده بودند...حالا دیگه اصلا پی این نبودم که زندگی طلبگی رو انتخاب کنم...

فقط از خدا میخواستم که همسرم خ اهل بیتی و یی باشه ...

حتی گاهی وقتا میگفتم یعنی میشه یکی از همین م عان حرم باشه البته این ارزوی خیلی دختر مذهبی ها بود و هست...

اما زیاد تو نخش نبودم فقط یه همراه خوبه به قول امروزی ها مذهبی میخواستم....

سال تحویل خیلی دعا

ماه رمضون هم ..

کلا سال عجیبی بود دعام فقط شده بود انتخاب یه همراه خوب..

دیگه احساس می واقعا به یه همراه احتیاج دارم ...

.....ماه رمضان شب قدر بود که برای پیام دادم من میام مهدیه شما نمیای.؟اخه دوسال از دوستیمون میگذشت ولی هیچ وقت قسمتمون نمیشد همو ببینیم ...

باز اون شب قدر هم نشد همو ببینیم ولی باز پیام دادیم ..

ازش پرسیدم داداشت زن نگرفت؟؟

گفت: نهههه...روهر دختری یه عیب میذاری...من اگه جا داداشم بودم تاحالا عقد کرده بودم رفته بود...!!!!!!

فقط گفتم خدا بدادت برسه ..چرا پس اینجوریه ..

-:ماهم نمیدونم اصلا هیچ و نمیپسنده...!!!!!!

برام خیلی عجیب بود چرا یه پسر نمیتونه یه نفر بپسنده!!!!!!ّّّ


......

قرارشد عید فطر با اینا برم مشهد ..احساس ذوق زدگی داشتم...

مشهد با قطار با دختر ها و و زن اونم 9روز چه شودد..

تازه سیدرضا نریمانی هم 5روز دارالهدایه مراسم داشت ...

گفتم از ذوق این سفر نمیرم خیلیه

خلاصه که راهی مشهد شدیم....

به امید دعاهایی که براورده بشند...


السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا

ّّ