ماجرای ازدواج 8

درخواست حذف این مطلب

بسم الله الرحمن الرحیم....


همین که گفتم نه نه نه شما بدرد هم نمیخورین.....

بغض توی گلوم جمع شد ....

تنها چیزی که تونستم به مامانم بگم این بود:مامان تورو به حضرت زهرا قسمت میدم خواهش میکنم توروخدا خیلی به دلم نشست ..

تورو بجون حضرت زهرا بخاطر حضرت زهرا...


مامانم سرشو انداخته بود پایین و چیزی نمیگفت...

اشک ازچشمام جاری شد...چادرمو توی دلم مچاله کرده بودم و مظلومانه روی مبل نشسته بودم..

چند دقیقه نبود که رفته بودن...

داداش بالا ه اومد....

بالا ه دیدمش...

ازهمون لحظه ی اول مهرش بدلم نشست ...

صحبت ش ...

حرفاش ...

ظاهرش...

بنده خدا خسته ی راه بود ...

چهره افتاب سوخته اش حکایت از یه دوران اموزشی سخت داشت...

به گفته ی خودش بخاطر سختی این دوران وزن زیادی کم کرده بود...

اما من نه به چهره افتاب سوخته اش نگاه نه به چیز دیگه ای...

اما مادرم میگفت یک کلام بهم نمیخورید ....

......

توی همون سکوت تلفن خونه به صدا دراومد ...مامانم گوشی رو برداشت و فقط شنیدم که میگفت:نه چه زحمتی حاج خانم .. ..

بله ..بله...دختر منم همینطور....باشه پس من باید با پدرشون صحبت کنم.....

تا این جمله رو شنیدم مثل فنرازجام پ و رفتم کنار مامانم....

مامانم زیاد خوشحال نبود ولی من یه بوس سفت روی گونه هاش و گفتم :مامان دمت گرم...

مامانم نگاهم نکرد فقط زیر لب گفت:حیف که مادرم............

...

حالا به جاهای سختتری رسیده بودیم راضی پدرم...

پدرم هنوز سرسختانه با خواستگار های من رفتار میکرد...

یک هفته ای گذشت تا ارام ارام تونستیکم.پدرم رو راضی کنیم...

دست ا مادرم متوسل به حاج اقا عموی بزرگم شد...

یادم نمیره روز و حجاب بود. من هم تنهایی راهم رو کشیده بودم و رفته بودم میدان ....

وسط،مراسم بود که مامانم بهم زنگ زد و گفت:عارفه زهرا...اقاامین ا هفته میان اصفهان ...باعمو صحبت امشب بیاد باباتو راضی کنه که توی محل کارش ببینتش ..توهم زود بیا خونه...

....

ازشوقم سریع سوار اتوبوس شدم تا برگردم خونه ....

توی راه پشت سرهم دعای عظم بلا خوندم ...به قسمت یا محمد و یاعلی که میرسیدم ملتمسانه صداشون می ...

اخه شنیده بودم دعای عظم بلا بسیار راه گشاست خودم هم توی بن بست ها به خوبی گشایش رو بااین دعا دیده بودم....

انقدر که همون شب بابا راضی شد که امین بره پیش بابا و باهم صحبت کنند....


........

درتمام طول این دوران دفتریادداشتم پرازدرددل با اهل بیت و خدا شده بود .سعی می کمتر گناه کنم تا کارمون زود پیش بره اخه هدیه ی رضا بود نباید دست کم میگرفتمش....

......

روز دیدار امین و بابا دل توی دلم نبود....

میخواستم زودتر نتیجه رو بفهمم.....

های ظهر...بالا ه بابا خودش زنگ زد به مامانم ...

مامانم لبخند میزد و دستشو به علامت مثبت ت میداد و با هیجان به صحبت های بابا گوش میداد و میخندید ..

خنده های مادرم حکایت از یک دیدار خوب داشت...

دیگه دل توی دلم نبود مشتاقانه میخواستم دوباره ببینمش و باهم حرف بزنیم و تصمیم بگیریم...

مادرم به محض قطع صحبتش با پدرم گفت:خب خداروشکر ..بابا میگه پسر خیلی خوبیه ...کلا بابا میگه بیشتر بچه ها ی بچه های خوبی اند...میگه تا وارد دفتر بابا شده ...بابا بهش گفته:اخه شما که میخوای شهید بشی براچی میخوای زن بگیری...

اونم جواب داده:اول میخوایم دینمونو کامل کنیم و بعد با یه دین کامل شهید بشیم..خلاصه که بیشتر به بگو و بخند گذرونده بود...


حالا دیگر مطمئن بودم حاجتم را گرفتم

دلم میگفت...

...مقصدم را پیدا کرده بودم..

اما این تازه اول راه پ یچ و خم این هدیه رضایی بود


شکرخدا.....