ماجرای ازدواج 3

درخواست حذف این مطلب

بسم الله الرحمن الرحیم


یه اضطراب خاصی تمام وجودمو گرفته بود ...

به مامانم اصرار که یبار دیگه به گوشی عمو زنگ بزنه و بپرسه که مورد چطور بود ؟

بالا ه عمو گوشی رو برداشت و با یه روی خوش گفت

سلام زنداداش خوبی ؟؟ مورد خوبی بود پسر خیلی اروم باحیا طلبه ی خوبی بود ما خیلی دوستش داشتیم ..منتهی زن داداش یه مشکل مادر زادی تو ظاهرش داشت (دوست ندارم بنویسم اون بنده خدا چه مشکلی داشت )..

انگار آب یخ ریختن رو سرمون

..مامانم وارفت و بعد از خداحافظی دلش تاب نیورد و زنگ زد به بابا ...

باباهم کلی تعریف کرد و از اون مشکل مادر زادی که توی ظاهر بنده خدا بود گفت و بعد گفت عارفه زهرا باید تصمیم بگیره که میتونه زندگی کنه یا نه ....

انگار یه کوه رو گذاشتن رو سر من ...نمیدونستم واقعا باید چکار کنم...

درنهایت تصمیم خیلی بیخودی گرفتم که ردش کنم ولی به مامانم گفتم یجور به مادرش بگو که یوقت سراون مسئله نباشه ...

هرجوری بود این مورد رو هم رد کردیم ...

ولی من خیلی دلم لرزید

گفتم وای بح وای بح کار اشتباهی کردی

لااقل میذاشتی میومدن شاید مادرش دلش ش ته باشه .

.به خودم وعده دادم بدون یروزی یجایی یکی هم اینجور سرهمین مسئله ظاهری دلتو میشکنه ...

گذشت و گذشت تا اینکه یکی از همکارهای خانم بابا وقتی فهمیده بود که بابا دختر مجرد داره سریع برای داداشش به بابا گفته بود...باباهم که انگار خیلی این همکار خانمش رو قبول داشت حس ازشون تعریف میکرد ..

ماهم به خودمون گفتیم این دیگه خوده خودشه اصلا سرنوشت من همینه ....

به دلیل یه سری مسائل خیلی مز ف تعارفی و اینکه ابرومون نره مامان از سده من و بابا گذشت تا به ظاهر خونه یه دستی بکشه ...

مبل های قدیمی رفتن دیوار ها کاغذ دیواری شد دو دست مبل جدید اومد و خیلی از وسایل پذیرایی عوض شد ...

یادمه یکبار مادر بزرگم بهمون گفت : ننه لااقل میذاشتی میومدن دخترا میدیدین دوماهه خواستگار پشت در نگه داشتید خب یوقت نشه ...

ولی مامانم حس افتاده بود تو کار ابرومند خونه....

خلاصه که بعد از دوماه این جناب خواستگار البته خودش نه... مامانش خالش و خواهرش که همکار بابا میشدند اومدن خونمون ...

منم به مامانم گفتم که من میرم تو اتاق و بعد شما بیا دنبالم ...

تا وارد پذیرایی شدم همشون جلوی پام بلند شدند راستی مادر بزرگم هم بود ...

من نفهمیدم چه اتفاقی برای مامانه پسره افتاد که یهو مثل طلبکارا نشست رو مبل و باد کرد ..چندلحظه ای گذشت و فقط صدای نفس های عمیق مادره پسره می اومد...

مامانم بعداز اینکه پذیراییش تموم شد نشست و بحث رو باز کرد ..حال و احوال از این دست چرت و پرت ها ..

خداروشکر میکنم الان واقعا از دست خواستگارو خواستگاری راحت شدم...

مامانم یه نگاهی به خواهر داماد و من انداخت و یک کلام گفت : چقد مرضیه جون و عارفه زهرا جون شبیه همن...

مامان داماد که انگار ش داده باشن مثل تیر از کمان در رفت و گفت ::نههههههههههه اصلا ...دخترمن که این شکلی نبود ..فلانجور بود ازدواج که کرد بیماری فلان گرفت و اینطور شد ..( از بیان یک سری جزییات بیزارم ) ..

خلاصه که دلم میخواست همونجا با ارنج برم توصورت این خانمه ....

این بیانات گهربار مادره پسره پایان نداشت من نفهمیدم چرا انقدر تیکه مینداخت

هنوز خوبه هیچ خبری نبود وای بروزی که خبری میشد احتمالا چشمامونو میذاشت کف دستمون...

مادربزرگ بنده خدای من گفت : خب اقا پسرتون خونه وماشین دارن؟؟

وباز مامان پسره برق گرفته گفت : نههه حاج خانوم ما اگه میخواستیم پسرمونو سه چهار سال دیگه زن بدیم همه چی داشت....

تودلم از دست این مامانه کفری شدم میخواستم جعبه کیکو بکوبم تو صورتش ...

به هر جوری که بود رفتن ...بعد از رفتن اونا خونه ی ما چه سکوتی گرفته بود ..

مات و مبهوت بهم نگاه می کردیم شبیه ادمایی بودیم که یه شبه همه زحمت هاش به باد رفته ..

ا ش بابام اومدو مارو مقصر کرد ............

بعداز دوهفته خواهره پسره زنگ زد و گفت : ما دخترتونو نپسندیدیم گفتم اطلاع بدم ..راسیاتش خیلی با ع ی که پدرشون نشونم داد فرق داشتند ...راستی عارفه زهرا جون بیماری فلان دارن ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!

مامان من قاط زد و گفت : نه خیرررر ما اصلا از اولم جوابمون نه بود دخترما حالا حالا ها وقت داره و فرصت های بهتر...

مامانم بعد از اون تماس تلفنی ریخت بهم مثل غم زده ها بهم نگاه میکردیم و گریمون گرفت ...

دلمون ش ته بود ..

به خودم گفتم دیدی بهت گفتم یروزی به سرت میاد.....

چیزی که عوض داره گله نداره...