ماجرای ازدواج 4

درخواست حذف این مطلب

بسم الله الرحمن الرحیم


اصلا یه اوضاعی شده بود که اسم خواستگار جلوی بابام میوردیم میخواست از خونه بندازتمون بیرون ....

تو دلم پشت سر اون مامانش و خواهرش لعنت میفرستادم که تایه مدتی هرچی خواستگار بود رد میکردیم ....

اصلا دیگه از فاز طلبه و اینا اومده بودم بیرون

تا یه مدتی خوده منم تصمیم گرفته بودم درس بخونم برم انشگاه یا برم جامعه ا هرای قم ...یه حس بدی نسبت به ازدوج پیدا کرده بودم....

خصوصا که بارداری مادرم کلا حال و هوای خونمونو عوض کرد ...اونم دوقلو ...خیلی خوشحال بودیم ...خانواده 4 نفرمون یهویی میشد 6 نفر

...ولی خب بخاطر بیماری دیابت مامانم جنین ها توی شکمش مردن و مجبور شدیم کوتاژشون کنیم....

بعد از یه مدت از این ماجرا ها دوباره ندای یک خواستگار جدید تو فضای خونه پیچید

ولی اندفعه مامانم شهامت ب ج داد و گفت برام تجربه شده خودمون بدون اینکه بابات بفهمه خانواده پسره رو میبینیم که اگه خ نکرده از این دست مشکات پیش اومد انقدر اعصابمون بهم نریزه...

اول مورد پسر دوست مامانم بود. خب به سبب دوستی ای که داشتیم تا حدودی از وضع زندگی هم اطلاع داشتیم ..یروزی مثل یه مهمونی فروزان خانم و دختر خواهرش اومدن خونمون و دور هم بودیم و غذایی خوردیم ..خانم متین و آرومی بود .

مامانم گفت مثل یه امروزی ما مامانا تصمیم گرفتیم دست بچه هامونو بگیرم ببریم یجایی که هم باهم یه دوری زده باشیم هم بچه هامون همو ببینن

...من گفتم اخه مامان بدون اطلاع بابا ....

مامانمم عصبانی نگاهم کرد و گفت اگه اون باباته منم مامانتم من تورو زاییدم من اجازه میدم...

بعد از یه مدت درگیری ا ش مجبور شدم که مامانمو همراهی کنم اما نه برای اینکه با پسره فروزان خانم بشینم سر یه میز حرف بزنم ..فقط مثل یه بیرون رفتن دوستانه مامان هامون ...

داداشم اون موقع خیلی کوچولو موچولو بود ولی با خودمون بردیمش...

قرارمون توی کافی شاپ هتل آسمان اصفهان بود.

..وارد هتل که شدیم خانم چادری و یه اقای جوان کنارهم نشته بودند تا مارسیدیم جلوی پامون بلند شدند و پسره فروزان خانم اصلا بمن سلام نکرد. ...

به شدت از این رفتار های این مدلی بدم میومد .

.خلاصه که رفتیم به سمت کافی شاپ و نشتیم سر یه میز از اون جایی که از نگاه به چشم اقایون بسیار بدم میومد و حتی اینکه یه نامحرم حرکات منو زیر نظر بگیره متنفر بودم جوری نشستم که تو دیده پسره نباشم و مامانم مجبور شد بشینه جلوی پسره ...

مامانم و دوستش خوب گرم گرفته بودن و منم خودمو مشغول داداش کوچیکم کرده بودم...

که منوی کافی شاپ رو برامون اوردن تا انتخاب کنیم .

..به محض اینکه منو رو باز یک عدد سوسک کوچولو موچولو از لای منو رفت بالاش ایستاد .

..منم در یک حرکت باور ن ی بادست زدم انداختمش پایین و لهش ...

اون بندگان خدا چشماشون گرد شده بود....

مامانم گفت وا چی بود ..

منم با افتخار گفتم هیچی یه سوسک کشتمش ...

حس قهرمانی رو داشتم که بعداز یه کشت و کشتار زیاد شمشیر خونیشو گذاشته رو شونش و داره با صورت خونی از میدون جنگ میاد بیرون...

مامانم سریع رفت به خانم حسابدار اطلاع داد

اون بدبختم گفته بود هرچی اینجا بخورین نصف قیمت حساب میکنم

براتون لطفا ابروی هتل مارو نبردید ...

ولی خب ماهم نصف قیمت چیز میز خوردیم هم به همه گفتیم ...

چه معنی داره ادم حق السکوت بگیره واالا...

خلاصه که در یک حرکت ناجوانمردانه فروزان خانم مارو گذاشت توی رودروایسی و دست ا منو پسره عزیزو نشوند تا باهم حرف بزنیم

..ای خدا بدترین موقع بود... یه خواستگاری اجباری خب من از پسرش خوشم نیومده بود ..برای همین الکی پلکی

یه چیزایی گفتم و 5 دقیقه نشد رفتم سرمیز مامانم اینا و رفتیم ...

موقعیت جالبی نبود ...من خواستگاری سنتی رو بیشتر دوست داشتم....

مامان بعد از اینکه از کافی شاپ رفتیم به بابا ماجرا رو گفته بود و بابا بعد از اینکه یه عجب بلند بالا گفته بود به مامان اطلاع داده بود یکی دیگه از همکارهاش که خانم مدیر یک مدرسه بود برای من پیشنهاد داده ...از قضا پسره ایشون طلبه بود ..


..