برای م عان حرم

درخواست حذف این مطلب

بسم الله الرحمن الرحیم



دریافت
مدت زمان: 4 دقیقه 51 ثانیه


این نماهنگ رو به یاد ی م ع حرم تماشا کنید

و البته برای سلامتی م عان حرم هم

بسیار زیاد دعا کنید...

مسافر من سفر بخیر....

درخواست حذف این مطلب

بسم الله الرحمن الرحیم

دستی بلند و گفتم "سفر بخیر!"
خوش می روی، گذار تو از این گذر به خیر

من چون گَوَن، اسیر غم خویشتن شدم
یاد تو، ای نسیم خوش رهگذر! به خیر

یاد تو، ای که خیسی چشمان من نشد
آ به عزم راسخ تو کارگر، به خیر

یادت نمی رود ز خیالم؛ مگر به مرگ
ذکرت نمی رود به زبانم؛ مگر به خیر
بی خو ارمغان دل رفته ی من است
هرگز نمی شود شب عاشق، سحر، به خیر

تسلیم ناگزیریِ تقدیر خود شدم
دستی بلند و گفتم: "سفر بخیر!"

سجاد رشیدی پور


#برای ارامش قلبم خدایا تسکینی بده از جنس قطره ای از دریای صبر حضرت زینب سلام الله

هواشناسی این روزها

درخواست حذف این مطلب

بسم الله الرحمن الرحیم


اینجا هوای دل من ابری و بارانیست.....

یاد و خصوصا خانواده هاشون خصوصا همسران صبورشون یک لحظه از خاطرم نمیره....

خیلی سخته اینکه دلتنگی و.نبودن عزیزترین فرد زندگیتو به جون ب ی ..

اگه در هرمسیر دیگه ای رفته بودند یک دقیقه شاید تاب اوردنش دیوانه کننده بود..

اما از اون وقتی که فهمیدم کنار ی سادات حال همسرم خوبه و داره از رسیدن به آرزوش بال و پر درمیاره خیلی خوشحالم....

من هم سعی می کنم سعی می کنم محکم بایستم....

قسمت چپ وبلاگم رو که میخونم خیلی اروم میشم...در ازدواج قرار نیست دونفر بهم برسن

قراره باهم بخدا برسند.....

یادمه سرسفره ی عقد که دعا مستجابه دعا شهادت نصیب هردومون بشه ولی اول من بعد امین...نمیدونم زرنگی یا نه....

#صوت زیر به یاد م عان حرم و ی عزیزه م ع حرم



دریافت

تازه عروس !!!

درخواست حذف این مطلب

بسم الله الرحمن الرحیم

اومده و نیومده گفت:

(خاک تو سرتون کنن تازه عروسا !!!!!!چجوری گذاشتین شوهراتون تنهاتون بذارن و برن ..من شوهرم بدون من هیج نمیره !!)

یه چیزی تو دلم خالی شدفرو ریخت .

انگارمردم گفتم چرا واقعا گذاشتم امین بره!!

باخودم درگیر شدم بغض ش تم

پیش خودم گفت چرا گذاشتی بره دیوانه ببین چقدر تنهایی ..

ببین چقدر غصه میخوری!!

ببین چه راحت ازت دل کند..

نکنه واقعا دوست نداره که به این راحتی رفت....

!!!!

ازاونور یه نفر تو ذهنم گفت؛ برا حسین رفته ...

مگه خودت راضی نبودی

!!!!!!

دوباره تو ذهنم صدااومد..

توکجای این عالم تازه دوماد عروسشو ول میکنه بره !!!ّّ

یه صدای بلندی گفت :«خج بکش !!!!!!! وهب و عروسش اونم توکربلا !!!!!»

خج کشیدم ...

اما هنوز که هنوز بی قرارم ..

یاحسین خودت قرار دلم باش ...

وابستگی

درخواست حذف این مطلب

بسم الله الرحمن الرحیم

دستمو به لیوان داغ چایی میچسبونم و سرمو میندازم پایین آه میکشم و بهش میگم؛

خیلی مس ه اس خیلی..

ابروهاشو میده بالا و لیوان و تا صورتش میاره و میگه:

چی مس ه است.؟!!!

نفسمو توی سینم حبس میکنم و بدون اینکه نگاهم توی نگاهش بیوفته میگم:

اینکه بعدازاین همه دلبستگی ...بعدازاین همه برو بیا تو قلبم

خیلی راحت میگی باید دلبستگیتو کم کنی......

یه قلپ چایی میخوره و باخنده میگه:

بخاطر خودت میگم...نمیخوام وقتی نیستم گریه کنی ...

خیلی خونسرد میگم؛

خیلی جالبه خیلی یعنی تو هیچ وابستگی بمن نداری ....

چقدر بد حس میکنم دوستم نداری....

اعصابش خورد میشه لیوانو میذاره تو سینی و میگه :

دوباره شروع کردیا ..بس کن عارفه زهرا دوستت دارم ولی...

تو شهید بابایی دیدی چی گفت به زنش اول خدا و اهل بیت بعدم کارم بعدم شما...

همونجا که زنش پرسید عاشقمی ...

یادته؟؟؟؟

میلی به خوردن چایی ندارم لیوان رو بر می گردونم توی سینی و بلند میشم...

با ناراحتی میگه؛

قرار نشد بی ت کنیا...خودت قبول کردی میخواستی زن نظامی نشی.....

برمی گردم میشینم روبروش و میگم:

اخه من دوستت دارم دلم برات تنگ میشه شما مردا هیچی از احساسات زن ها نمیفهمید...

بابا خونه ی بدون تو خیلی بیخوده ..من بدون تو اوارم...دوست ندارم انقدر برم اینور و اونور....

دست خودم نیست اشکام روی صورتم جاری میشن...

سرشو ت میده و با ناراحتی میگه:::

اما تو اولش گفتی مشکلی نداری...من نمیدونستم ااینجور میشی .

حالا میخوای نرم ..اصلا بمونم پیشت..

اشکامو پاک میکنم و میگم:

نه خیر اصلا هم نمیگم نرو ..من مانعت نیستم.

میخنده و میگه:

پس چته خانم؟!!!!!

نمیتونم حرفمو بزنم ازجام بلند میشم و میرم توی اشپزخونه..

نمیدونم چرا نمیتونم بهش بگم کارش و نبودنش شاید سخت باشه اما من دلم میخواد اونم بفهمه ..اونم درکم کنه.بدونم اونم سختشه ازمن دوره ..

مدام حرف از رفتن نزنه کاش میتونستم بهش بگم...

همین....


وای بر یک نفرها.....

درخواست حذف این مطلب

بسم الله الرحمن الرحیم....

دربین شان مرسوم است انگار....تازه عروس ها بلافاصله بعداز ازدواجشان همان ماه های اول عروسی باردار می شوند...

دوران عقدم این را فهمیدم که برع خانواده ما که دخترهایمان تمایلی به داشتن فرزند ندارند خانواده شوهرم به شدت بچه دوستند و زود سه نفره می شوند....


همسرم به شدت به بچه ها و بچه داشتن علاقه منداست ...این را همه حتی توی خواستگاری گفتند....انگار ازهمان اوایل اعلام می د که زودتر باید بچه دارشوید....


من هم عاشق بچه ام...یعنی هردوی ما دیوانه وار درمورد فرزند نداشته مان خیال پردازی می کنم...یادم هست یکروز تعطیل امین با حسرت گفت اگه الان بچه داشتیم انقدر حوصلمون سر نمی رفت ....


اما تاخییر چندماهه این امر باعث شده کنایه ها از گوشه و کنار به گوشم برسه...حتی دلم را ش ته...اینکه یک نفری با افتخار گفت من همون ماه اول ازدواجم باردار شدم...یا وقتی یک نفر دیگر گفت :فلانی بود زودتر از شما ازدواج کردااا حامله اس!....


دلم ش ت وقتی یک نفری گفت :نکنه فلان مشکلو داری که بچه دار نمی شی بیا تا بهت بگم چکارکنی بیا فلان چیزو بخور ....


یک خانمی توی فامیل شوهرم باردارشد و بعداز سه ماه بچه ازبارش رفت ..یک نفری با لحن بدی گفت:خداروشکر که بازم میدونه شکم زاییدن داره........


تقصیر خودمان است که گذاشتیم یک نفرها علاقه بی حد و.حصرمان به این موضوع را بفهمند.....


تقصیر خودمان است ماس دعا بهشان گفتیم

تقصیرخودمان است زیادی به این موضوع علاقه داریم...


یادم هست ماه عسل عروسیمان درمشهد چند دست لباس نوزادی یدیم و حتی توی کمد اویزانشان کرده بودیم...


اما همین چندوقت پیش دلش ته از حرف همین یک نفر ها

همه شان را پرت توی کمدهای بالایی تا نبینمشان بعدم همه زا جمع جور و گذاشتم توی یک چمدان تا نبینمشان.......


دلش ته تر از اون ی شدم که وقتی بهش گفتم میخوام اقدام کنم برای بارداری برام قرص بنویسید بهم خندید و.گفت شما فلان ایرادو داری بچه دارنشی بهتره.....نه دارو نوشت نه ازمایش ...

دیگه نرفتم.....


دل ش ته ام....ازدعاهایی که انگارگناهانم مانع براورده شدنشان است....

دلش ته ترازامین که مدتیست شبیه این مردهای چهل ساله گیرداده که مشکل از اوست که تاخیر افتاده ...

دل ش ته از خودم که دوران عقد به امین گفتم :امین اگه یروز بفهمم بچه دار نمیشم خیلی اروم و راحت از زندگیت میام بیرون تا تو قربانی من نشی ...


وای بح ان یک نفرها لعنت خدا به شما که روحم را پریشان کردید...

چطور جواب خدارا خواهند داد باحرف هایی که ادم رازمین می زند...


.پ.نوشت:اما ناامید نیستم میگن وقتی دلت ش ت وقت گشایشه...

بیت الحسین.

درخواست حذف این مطلب

بسم الله الرحمن الرحیم....

ماه محرم که شروع شد همه ی همسایه های کوچه گل سرخ علم عزای اقای دل هارا درب خانشان بپا د..

همسرم به رسم هرسالشان پرچم بزرگ یا حسین را از پشت بام اویزان کرد....چه زیبا بود وقتی پنجره را هرصبح باز می .تا هوای خنک صبح را مهمان خانمان کنم به محض اینکه نسیمی وزیدن میگرفت پرچم یاحسین هم جلوی پنجره ما در حرکت بود و با هر حرکتش می گفتم السلام علیک یا اباعبدالله....

حس می که پر عبای اقاست ..حس می دست مهربان اقاست که از سر محبتش بر سر خانه و زندگیمان کشیده میشد...

از ته کوچه ی گل سرخ که می امدی حتی چندکوچه بالاتر از پشت بام خانه ها که نگاه می کردی پرچم یا حسینمان معلوم بود...

همسایه ها می گفتند ما خیلی این پرچم را دوست داریم هرموقع میبینیمش به .حسین سلام می دهیم...

اه که چقدر دوستش دارم....

حالا دلم گرفته باید کم کم جمع شود برود تا سال بعد....

حالا چقدر دلگیرم که بساط.روضه ها و چایی روضه ها جمع می شود...

حالا دلم می گیرد که حسین رفت تا سال بعد تا محرم و صفر بعد البته برای بعضی ها ...خیلی ها همیشه دلشان با اقاست ....

اما من نیت ان شا الله و به لطف خود حضرت...

هرصبح چایی خانه ام را به نیت نذر اقا درست کنم..صبحانه ونهار و شام را نذر فرزندان و یاران وف انش کنم.....


بعد از مدتی که به سبب لطف بیکران هشتم زندگی ام سامان گرفت و نام خانه ام را بیت الرضا گذاشتم. از این لحظه نامش را بیت الحسین می گذارم تا خادم الحسین تمام وقت باشم....

نگاه مهربان اقا ابا عبدلله نصیب تمام عاشقانش....


مهم اینه خدارو داریم...

درخواست حذف این مطلب

بسم الله الرحمن الرحیم...

رویای من از ازدواج اینی نبود که الان توش هستم.

یعنی اگه به اول حرفم نگاه کنم میبینم رویا دقیقا درهمون معنای خودشه یعنی چیزی که واقعیت نداره....

همیشه پیش خودم میگفتم ازدواج که کنم حتما میگم طرفم یه خونه ب ه که حالا زیاد بزرگ نباشه اماچندتا چیزو حتما داشته باشه .

یکی اینکه اشپزخونه اش حتماحتما پنجره داشته باشه تا من پشت پنجره اش رو پرکنم از گلدونای رنگ و وارنگ ..اشپزخونه ام پرباشه از رنگ ...خصوصا بنظرم ترکیب بی نظیر آبی کمرنگ و صورتی کمرنگ...

دوم اینکه دوتا اتاق خوابو حتما داشته باشه ...

اتاق خواب من و طرف رویایی ترین ح ممکنه....یه تخت سفید و روتختیه صورتیش فرش نرم فانتزیش و یه دیوار پرازع ای روزای خوشمون....

پیش خودم رویا زیاد داشتم....

حتی خودمو با لباس های سفید ودامنای صورتی و و لیمویی و گل گلی تصور می ...

حتی میگفتم کلی مسافرت می ریم اصلا ایرانگردی می کنیم..

باهم کتاب می خونیم ..

باهم موسیقی گوش می دیم

وقتایی که بارون میاد چترو برمیداریم و میریم زیر بارون. ...


رویای من از ازدواجم خیلی شبیه داستان هابود حالا که به این نقطه از اینده ی دیروزم رسیدم.

نه خبری از پنجره های اشپزخونه هست و نه دیواره پرازع مون..

نه روتختی صورتی و نه خیلی چیزای دیگه...

گل و گلدون داریم نه پشت پنجره. .

ع های روزهای خوشی داریم نه روی دیوار

خونمون دوتا اتاق خواب نداره ولی یه دونه رو داره.

خداروشکر یه سقف بالا سرمون هست حتی اگه کوچیکه....

همسرم از شدت خستگی. گاهی وقتا اصلا حال حرف زدن با منو نداره اما من خودم به اندازه هردومون کتاب میخونم. .

روزای بارونی باهم.نیستیم اما اگه بارون بیاد و تنها باشم میشینم و به روزای قشنگمون فکر می کنم....

اصلا ناراحت نیستم که رویای من و واقعیت زندگیم خیلی با هم فرق دارند...

مهم اینه که خدارو داریم.....


الوعده وفا....

درخواست حذف این مطلب

بسم الله الرحمن الرحیم

بالا ه نوبت ماهم رسید...

الوعده وفا....

قول داده بودم که مانعش نشوم ...

بسم الله

وامتحان جدید زندگیمان آغاز شد....

لبیک یا زینب(سلام الله)


روزهایه طولانی....

درخواست حذف این مطلب

بسم الله الرحمن الرحیم

نمی دونم چرا انقدر این سفر چند روزه همسرم طول کشید

انگار که ی اله ندیدمش ....

انگار که برام یه رویا بوده گاهی وقت های این یک هفته

یه لحظه گفتم نکنه دیگه همسرم رو نبینم...

لحظاتی که گذشت پراز دلشوره بود و دلتنگی...

باز برنامه ی کلاس خیاطی یکمی مغزمو از اون موضوع همسرم پرت میکنه اما اینکه میرم خونه و جای خالیشو میبینم

بلندبلند وسط خونه زار میزنم .

شبیه هایه بی بابا...

باز خدا پدر و مادر تکنولوژی بیامرزه که تماس تصویری

یکمی از دلتنگی های ادم رو کم میکنه...

خواهرشوهرم و جاریم هم شوهراشون رفتند اما اونا هرکدوم

دوتا بچه دارن سرشون گرمه

یا مثلا من فکر میکنم این بچه ها انگار یه گوشه از همسرانشون

کمتر دلشون تنگ میشه....

گاهی به خودم میگم چقدر سخته ما بچه نداریم

انگار امید نداریم ..

چطور اونایی که میتونن و بچه نمیخوان این احساس هارو ندارن...

خدا بحق همین مسیر به زندگیه همه از این امید های فسقلی بده...

درحین همین فشردگی های روحی یه حدیثی خوندم که بنظرم

خیلی خیلی خیلی جالب بود ...

یکی از معصومین فرمودند ؛جهاد مرد در میدان نبرد و جنگیدن و گذشتن از جان و ماله و جهاد زن هم

صبوری بر دشواری های زندگی همسره...

اما برام سوال شده چجور میشه که ادم ثابت کنه صبوره!!!

یعنی گریه نکنه؟یعنی درد دل نکنه ..

نمیدونم صبوری چیه اما مطمئنم ده برابر سفر همسرم

ثواب بردم....

پی نوشت؛ دلم هوای رو کرده ...فکر میکنم باید مثل دوران مجردیم توسلاتم به رو شروع کنم

نعمت مادری...

درخواست حذف این مطلب

بسم الله الرحمن الرحیم

حالا میفهمم چرا گاهی مادرم خسته بود...چراگاهی چشم هایش ازخستگی بزور باز نگه داشته می شدند...

حالا می فهمم چرا یک روزهایی توی تختش می ماند و باهیچ حرف نمی زد...

زن بودن مادر بودن خیلی مسولیت سنگینیست...

حالا که خودم نقش خانم خانه بودن را پذیرفتم می فهمم گاهی انقدر سرت شلوغ است وکار پشت کار برایت پیش می اید

نمی فهمی روزت چگونه گذشته

بعد از چندساعت روی پا بودن یکهو روی صندلی اشپزخانه رها می شوی و به خودت می گویی: امروزمونم جدی جدی نفهمیدیم چیشدا...

.....

اصلا دختراها تا ازدواج نکنند دلیل غرولند های مادرشان را نمی فهمند ...

ازبس سرمان به دخترانگی هایمان مشغول بود نفهمیدیم مادرمان چطور مادری کرد چقدر زحمت کشید..

راحت سر سفره از غذایی که پایش زحمت کشیده ایراد گرفتیم...

بدون اینکه متوجه بیماری مادرمان بشویم از تمیزی خانه انتقاد کردیم و از نگرانی هایش بدمان امد ...

راستش را که بگویم حالا که ازدواج. تازه میفهمم مادر دارم.....

به خودم می گویم؛وای بح ...اگر دخترت هم مثل خودت شود.......

.......

خدایا بابت نعمت مادر و پدر ازتو سپاسگزارم....

ما نذر زمانیم.....

درخواست حذف این مطلب

بسم الله الرحمن الرحیم....


از پیچ و خم کوچه ها عبور ...سنگینی وسایل شانه هایم را خسته کرده بود اما از بس غرق درخیاالات خودم بودم اصلا نفهمیدم چطور به خانه رسیدم....

کلید را ارام توی در انداختم ...چندقفله بودن در نشان از این داشت که هیچ خانه نیست ..پدرشوهرم سرکار بود و مادرشوهرم هم حتما به جلسه روضه رفته بود...امین هم که طبق معمول نبود.

قفل هارا یکی یکی باز . با هر تق تق من هم زیر لب میشمردم ...

یک دو سه چهار...

درباز شد ...نفس عمیقی کشیدم و وارد حیاط شدم .....

هیچ خانه نبود ...همیشه از این ح واهمه داشتم...

بچه که بودم ازتنهایی میترسیدم ...خصوصا وقتی بعدازظهر میخو دم و پدر و مادرم به خیال اینکه تاشب خواب می مانم برای کارهایشان بیرون می رفتند اما نمی دانستند من تنهایی رادر خواب بو میکشیدم و پریشان بیدار میشدم ...گریه می و در تنهایی خانه صدایشان می ...تا وقتی که می رسیدند و مرا دراغوش می کشیدند اما چه فایده چه اغوش کشیدنی تنهایی بر روح من زخم گذاشته بود...

.

وارد خانه که شدم بلند سلام ...قناری هایمان با ورود من جست و خیز د و صدا دادند ...احساس از امدن من خوشحال شدند ..برایشان سوت زدم و قربان صدقشان رفتم ...

خسته روی مبل نشستم و نگاهی به دوراطراف خانه انداختم...

یادم افتاد که قرار تلفنی با خانم داشتم...

شماره را ارام گرفتم و صدایم را صاف ...بعد از خوردن چند بوق خانم جواب داد...

با خوشرویی حالم را پرسید و بدون مقدمه گفت از حال پریشانم برایش بگویم...من هم همه را گفتم ....از تنهایی ها وابستگی ها گریه ها غصه ها همه چیزهایی که نبودن طولانی مدت امین به سرم اورده بود....

احساس خوبی داشتم بالا ه توانسته بودم دردلم را برای یکی شرح دهم.....

بعدازاینکه حرف هایم تمام شد خانم بسم اللهی گفت و اول از همه به این اشاره کرد که تمام این وابستگی ها ریشه در تربیت کودکی من داشته...تک فرزند بودنم به مدت 15سال خصوصا هفت سال اول تربیتم ...شغل مادرم ...چیزهایی بود که در درجه اول از من یک دختر منزوی و درون گرا ساخته بود...وقت به خانم گفتم که درحال حاضر فقط تنها یک دوست دارم و ان هم سالی چندبار اگر هم را ببینیم نشان از همان ح هاداشت.....

گفت ما در مشاوره هایمان می گوییم بچه های تک فرزند در اینده به قول معروف زوج.خودشان را خیلی اذیت می کنند...راستش را بخواهی کمی دیگر ادامه بدهی همسرت را خسته می کنی ...انقدر که ترجیح بدهد بیشتر از بیشتر نباشد...

گفت توکلت کجا رفته دختر ...قران خواندنت را بیشتر کن بیشتر با خدا انس بگیر با اهل بیت ذکر بگو و از خدا بخواه که صبرت را زیاد کند ..دستت را بگذار روی ات و سوره ی والعصر بخوان...

بعدهم یادت باشد که اول زندگی خودت و شوهرت و زندگی ات را نذر کردی..نذر زمان...پس خوشحال باش وقتی همسرت درراه زمان است ...اصلا به خودت بگو امین که مال من نیست مال . زمان است این زندگی مال زمان است نذر اوست...حتی خودت نذر اقایی اینطوری ارامشت بیشتر می شود عزیزم ..وقتی سرتاسر نذر زمانی جای غصه نداری خودشان هوایت را دارند عزیزم....


صحبت های خانم آبی بود بر آتش جانم .....

بعداز خداحافظی نشستم با خودم مرور و تکرار ما مال خودمان نیستیم نذر زمانیم...نذر ظهوریم ...ف راه ظهوریم...


شرمنده شدم ...

کاش این ح تدوام داشته باشد کاش.....

رویا پردازی پاییزی.....

درخواست حذف این مطلب

بسم الله الرحمن الرحیم


به او گفتم : می خوام رویا پردازی کنم..می خوای برای توهم بگم که باهم رویا پردازی کنیم ...


با اشتیاق گفت:اره اره خیلی ام عالی بگو ببینم ...


چشمامو بستم و رفتم تو دنیای خیالاتم ..جایی که به نظرم بهترین جای دنیاست ..گفتم :یه جنگل پاییزی رو تصورکن که درختای خیلی خیلی بلند داره ....وسط این جنگل یه کلبه ی چوبیه .. ازهمین کلبه های چوبی داستان هاو ا ....ازهمینا که پله میخوره و میره بالا تا به در ورو برسی...درو که باز می کنی اول یه پنجره میبینی که روی دیوار روبروییه میتونی اونطرف کلبه رو ببینی .زمینای پرازبر زرد و قهوه ای و نارنجی..سرتو که بچرخونی یه شومینه کوچیک میبینی که اتیشش روشنه و یه کتری بالاشه ..یه کتری پراز اب جوش که امادس تا دوتایی یه چای بعدازظهری با کیک خونگی بخوریم...کنار شومینه چندتا تخت واسه نشستنه که با بالشت های کوچیک قهوه ای و سفید تکیه گاه داره..یه دونه ازهمون صندلی هایی که جلو عقب میره کمی با فاصله روبروی شومینه اس ..منو میبینی که نشستم و دارم قلاب بافی می کنم ...تو بهم لیخند میزنی و نگاهت به سمت اشپزخونه میره ...اشپزخونه نقلی و کوچولویی که پنجره رو به جنگل داره پشت پنجره پر از گلدونای گله...توی قفسه های اشپزخونه پر از شیشه های مربا و ترشی که درهمشون پارچه چهارخونه سفید و قرمز زدم ...روی اجاق اشپزخونه غذای داغ داغ امادس...این کلبه ی قشنگمون پله هم میخوره میره بالا ..طبقه بالا سه تا اتاق داریم ...برای ...دخترامون یه اتاق و پسراهم یه اتاق...ما یه خانواده ی شادیم...عصرها سبد حصیریمون رو پر از کلوچه و میوه می کنم ...کتری و قوری رو هم برمیداریم و میریم تو دل جنگل پاییزیه رویاییمون چای اتیشی و کلوچه میخوریم. بچه ها بازی می کنن..ببین دوقلو هم داریم همونجور که تو دوست داری...

ببین اینجا نه تلویزیون داریم نه گوشی. اینجا فقط خودمونیم و خدای بالا سرمون ازهمه دوریم از همه ی همه....

ببین ...امین....امین...


نگاهش میکنم خوابش برده...خندم میگیره برای خودم نشستم و رویا ساختم و امین خو د....به ارامی پتو رویش می اندازم و می روم پشت میز اشپزخانه کز می کنم برای خودم چایی می ریزم و بازهم درون رویای دست نیافتنی ام غرق می شوم....

وقتی که نباشی......

درخواست حذف این مطلب
بسم الله الرحمن الرحیم


دلتنگی و امان از دل تنگی

برای جاماندگان....

درخواست حذف این مطلب

ماجرای ازدواج 6

درخواست حذف این مطلب

بسم الله الرحمن الرحیم


-:من دلم میخواد تحصیلمو ادامه بدم ...

-:بله حق شماست منم مانعی ندارم ولی توی یک.همایش به این نتیجه رسیدم خانمای خونه داری که دیپلمم گاهی ندارن توی تربیت فرزند موفق ترن...


دراون موقعیت و جبهه ای که من جلوی حاجی نخبه گرفته بودم این حرفش علی رقم درست بودنش بنظرم قابل پسند نبود..

به خودم تلنگر زدم که ووی توهم سخت میگیریا این مسائل که مسائل مهمی نیستند....خلاصه که همونجا تونستم باخودم کناربیام و ی ری صحبت هارو برای خودم حل و فصل ...


خیلی جالب بود حاجی یجور بامزه ای نشسته بود روصندلی ..البته یه نکته جالب بگم بخاطر بسپرید بعدا باهاش کاردارم ..

من دوتا صندلی برای خودم و خواستگارم میذاشتم توی اتاق

یه صندلی ساده چوبی و یه صندلیه چرخ دار و بزرگ که برای میز تحریرم بود..یه تشک نرمم می انداختم روش تا راحت تر بشه روش نشست..و وارد اتاق که میشدیم بدون اینکه چیزی بگم اقا پسرا معمولا رو همون مینشستن...

حاجی نخبه یه دستشو تکیه داده بود به دسته صندلی و زده بود زیر چونش و شبیه معلمایی شده بودکه میخوان از شاگرد تنبلاشون درس بپرسن...


القصه ...

صحبت های ماکه تموم شد و تصمیم گرفتیم از اتاق بریم بیرون ..

حاجی چنان از رو صندلی پرید طرف در و دست در و فشار میداد احساس زلیخام ....

حالا این دسته در اتاق منم گیر داشت این بنده خداهم تند تند ت ش میداد...

داشتم از خنده میمردم ...

با ترس گفت ؛چرا وا نمیشه !!!!!!!

منم خندمو خوردمو گفتم :اروم فشار بدید در وامیشه...

خداشاهده.چنان از اتاق در رفت که گفتم پاش لیز بخوره حاجی تخم مرغ میشه .....

تنها چیزی که دراون لحظه نظرم رو از این رو به اون رو کرد نظم ظاهری حاجی بود....

من خیلی توجه می طرف مقابل تو نشست و برخواستش چجوری ظاهرش براش مهمه که متاسفانه کله ی چرب و لباس چروکیده ی ایشون باعث شد دلم اصلا راضی نشه به این وصلت....

خلاصه بعد از رفتنشون ...

چقدر که عمو و بابا تعریف ولی من روم نمیشد بگم نه....

فردا به مامانم گفتم جوابم نه هست .....

بابا خیلس ناراحت شد و گفت : بهتر از این مورد برات پیدا نمیشه باهمچین خانواده ای...

ولی من که روم نمیشد علتشو بگم گفتم:بابا جون حس میکنم ایشون از لحاظ فکری خیلی ازمن بالاتره و بهم نمیخوریم ...

بعدم مامانم باز اصرار کرد که چرا منم گفتم :چون زیاد بچه میخواست!!!!!!!!!!!

........

این ماجراهایی که میگم در طول دوسال اتفاق افتاده. خواستگارا پشت سرهم نبودن شاید وقفه چندماهه بینشون بوده....

.......

بابا که هنوز تاسف اون موردو میخورد دیگه به هرموردی راضی میشد....

منم فاز فکریم خیلی فرق کرده بود...

م عان حرم و گلستان حال و هوامو عجیب عوض کرده بودند...حالا دیگه اصلا پی این نبودم که زندگی طلبگی رو انتخاب کنم...

فقط از خدا میخواستم که همسرم خ اهل بیتی و یی باشه ...

حتی گاهی وقتا میگفتم یعنی میشه یکی از همین م عان حرم باشه البته این ارزوی خیلی دختر مذهبی ها بود و هست...

اما زیاد تو نخش نبودم فقط یه همراه خوبه به قول امروزی ها مذهبی میخواستم....

سال تحویل خیلی دعا

ماه رمضون هم ..

کلا سال عجیبی بود دعام فقط شده بود انتخاب یه همراه خوب..

دیگه احساس می واقعا به یه همراه احتیاج دارم ...

.....ماه رمضان شب قدر بود که برای پیام دادم من میام مهدیه شما نمیای.؟اخه دوسال از دوستیمون میگذشت ولی هیچ وقت قسمتمون نمیشد همو ببینیم ...

باز اون شب قدر هم نشد همو ببینیم ولی باز پیام دادیم ..

ازش پرسیدم داداشت زن نگرفت؟؟

گفت: نهههه...روهر دختری یه عیب میذاری...من اگه جا داداشم بودم تاحالا عقد کرده بودم رفته بود...!!!!!!

فقط گفتم خدا بدادت برسه ..چرا پس اینجوریه ..

-:ماهم نمیدونم اصلا هیچ و نمیپسنده...!!!!!!

برام خیلی عجیب بود چرا یه پسر نمیتونه یه نفر بپسنده!!!!!!ّّّ


......

قرارشد عید فطر با اینا برم مشهد ..احساس ذوق زدگی داشتم...

مشهد با قطار با دختر ها و و زن اونم 9روز چه شودد..

تازه سیدرضا نریمانی هم 5روز دارالهدایه مراسم داشت ...

گفتم از ذوق این سفر نمیرم خیلیه

خلاصه که راهی مشهد شدیم....

به امید دعاهایی که براورده بشند...


السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا

ّّ

ماجرای ازدواج 8

درخواست حذف این مطلب

بسم الله الرحمن الرحیم....


همین که گفتم نه نه نه شما بدرد هم نمیخورین.....

بغض توی گلوم جمع شد ....

تنها چیزی که تونستم به مامانم بگم این بود:مامان تورو به حضرت زهرا قسمت میدم خواهش میکنم توروخدا خیلی به دلم نشست ..

تورو بجون حضرت زهرا بخاطر حضرت زهرا...


مامانم سرشو انداخته بود پایین و چیزی نمیگفت...

اشک ازچشمام جاری شد...چادرمو توی دلم مچاله کرده بودم و مظلومانه روی مبل نشسته بودم..

چند دقیقه نبود که رفته بودن...

داداش بالا ه اومد....

بالا ه دیدمش...

ازهمون لحظه ی اول مهرش بدلم نشست ...

صحبت ش ...

حرفاش ...

ظاهرش...

بنده خدا خسته ی راه بود ...

چهره افتاب سوخته اش حکایت از یه دوران اموزشی سخت داشت...

به گفته ی خودش بخاطر سختی این دوران وزن زیادی کم کرده بود...

اما من نه به چهره افتاب سوخته اش نگاه نه به چیز دیگه ای...

اما مادرم میگفت یک کلام بهم نمیخورید ....

......

توی همون سکوت تلفن خونه به صدا دراومد ...مامانم گوشی رو برداشت و فقط شنیدم که میگفت:نه چه زحمتی حاج خانم .. ..

بله ..بله...دختر منم همینطور....باشه پس من باید با پدرشون صحبت کنم.....

تا این جمله رو شنیدم مثل فنرازجام پ و رفتم کنار مامانم....

مامانم زیاد خوشحال نبود ولی من یه بوس سفت روی گونه هاش و گفتم :مامان دمت گرم...

مامانم نگاهم نکرد فقط زیر لب گفت:حیف که مادرم............

...

حالا به جاهای سختتری رسیده بودیم راضی پدرم...

پدرم هنوز سرسختانه با خواستگار های من رفتار میکرد...

یک هفته ای گذشت تا ارام ارام تونستیکم.پدرم رو راضی کنیم...

دست ا مادرم متوسل به حاج اقا عموی بزرگم شد...

یادم نمیره روز و حجاب بود. من هم تنهایی راهم رو کشیده بودم و رفته بودم میدان ....

وسط،مراسم بود که مامانم بهم زنگ زد و گفت:عارفه زهرا...اقاامین ا هفته میان اصفهان ...باعمو صحبت امشب بیاد باباتو راضی کنه که توی محل کارش ببینتش ..توهم زود بیا خونه...

....

ازشوقم سریع سوار اتوبوس شدم تا برگردم خونه ....

توی راه پشت سرهم دعای عظم بلا خوندم ...به قسمت یا محمد و یاعلی که میرسیدم ملتمسانه صداشون می ...

اخه شنیده بودم دعای عظم بلا بسیار راه گشاست خودم هم توی بن بست ها به خوبی گشایش رو بااین دعا دیده بودم....

انقدر که همون شب بابا راضی شد که امین بره پیش بابا و باهم صحبت کنند....


........

درتمام طول این دوران دفتریادداشتم پرازدرددل با اهل بیت و خدا شده بود .سعی می کمتر گناه کنم تا کارمون زود پیش بره اخه هدیه ی رضا بود نباید دست کم میگرفتمش....

......

روز دیدار امین و بابا دل توی دلم نبود....

میخواستم زودتر نتیجه رو بفهمم.....

های ظهر...بالا ه بابا خودش زنگ زد به مامانم ...

مامانم لبخند میزد و دستشو به علامت مثبت ت میداد و با هیجان به صحبت های بابا گوش میداد و میخندید ..

خنده های مادرم حکایت از یک دیدار خوب داشت...

دیگه دل توی دلم نبود مشتاقانه میخواستم دوباره ببینمش و باهم حرف بزنیم و تصمیم بگیریم...

مادرم به محض قطع صحبتش با پدرم گفت:خب خداروشکر ..بابا میگه پسر خیلی خوبیه ...کلا بابا میگه بیشتر بچه ها ی بچه های خوبی اند...میگه تا وارد دفتر بابا شده ...بابا بهش گفته:اخه شما که میخوای شهید بشی براچی میخوای زن بگیری...

اونم جواب داده:اول میخوایم دینمونو کامل کنیم و بعد با یه دین کامل شهید بشیم..خلاصه که بیشتر به بگو و بخند گذرونده بود...


حالا دیگر مطمئن بودم حاجتم را گرفتم

دلم میگفت...

...مقصدم را پیدا کرده بودم..

اما این تازه اول راه پ یچ و خم این هدیه رضایی بود


شکرخدا.....

ماجرای ازدواج پایان....

درخواست حذف این مطلب

بسم الله الرحمن الرحیم....


عصر بود ..

گلستان کمی شلوغ بود و ماهم روی یکی از نیمکت های.نزدیک ی م ع حرم نشسته بودیم...

دست راستش رو بالا اورد و جوری که من ببینم گفت: میخواستم این انگشتر رو بدم به مامانم که به شما بده تا من میام یه نشونی باشه خب خداروشکر که رفتیم و انگشتر نامزدی گرفتیم خیالم راحت شد...

نیم نگاهی به انگشتر عقیق پرتقالیش و لبخند زدم قشنگ بود روش ایه ی و من یتق الله یجعل له م جا بود......

الان میفهمم که چقدرر این ایه توی زندگیمون معنی پیدا کرد.....

های غروب بود ...

کمی من من کرد و گفت؛ راستش میخواستم یه موضوعی رو بهتون بگم که البته یه سواله....

پرسشگرانه پرسیدم : بفرمایید..

نیشخندی زد و گفت :میخواستم بپرسم که....

انگار براش سخت بنظر میرسید......

:بپرسم اگه من بخوام برم شما مانع من میشید؟؟اصلا میخوام بدونم اگه لازم باشه مثل من برای جنگ و دفاع جایی برم راضی هستین.....

جا خوردم ....توقع چنین سوالی رو نداشتم....

نگاهی به قطعه م عان حرم ...

دراون لحظه جواب دادن خیلی سخت بود..

خندم گرفت..

دوباره گفت؛ میخواین روش فکر کنید....

صدای اذان فضای گلستان رو پرکرد...

نفس عمیقی کشیدم وگفتم :بله ..بعداز بیاین همینجا قطعه م عان حرم....

و بلندشدم و سریع به وضوخونه رفتم ..

باخودم کلنجار رفتم ...

نمیخواستم از سر احساسم حرفی زده باشم که وعده ی دروغ باشه ...

اگه من مرد این راه نباشم باید همین الان کناربکشم

همین الان که خبری نشده راه رو برای یه دختری که ایمانش از من قوی تره بازکنم.....

به تردید افتادم ...

یعنی من ! میتونم ؟میتونم سختی های این راه رو تحمل کنم....

داشت اشکم در می اومد...

مغرب و عشا رو فردی خوندم ...حاج اقای مسجد نیومده بود ..

بعد از به سجده رفتم و از خدا کمک خواستم...

خدایا خودت کمک کن خدایا این دوراهی خیلی مهمه ...

توی ذهنم مرور خاطرات شروع شد حرف ی کوچیکم که همسرش جانباز شده تو گوشم پیچید: جون اگه این جوونای خوب ف و شهید این راه نشن اگه جلوشونو بگیری یهو میبینی بر اثر تصادف میمیره ها چه بهتر که شهید بشن....

اشک از چشمام جاری شد....

به خودم گفتم : دیوانه عمر دست خداست..نگران چی هستی؟؟؟

و یاد دعای خودم توی دارالهدایه افتادم که گفتم ی رو میخوام که ف راه شما باشه...

سرسجده بلند صورتم رو واز اشک چشمم پاک و یه یاعلی گفتم و خودم رو سریع به قطعه ی م عان حرم رسوندم...

امین هنوز نیومده بود...

خیره به ع ی م ع حرم شدم.....

اهی کشیدم و توی فکر رفتم...

-:قبول باشه....

صدای امین منو از فکر بیرون اورد...

لبخند زدم و گفتم قبول حق...

داشت دکمنه استینشو میبست. ..با لبخند گفت:خب فکر کردین؟؟

سرمو انداختم پایین و گفتم :بله ....

مشتاقانع منتظر شنیدن حرفام بود..

گفتم: من مانع شما نمیشم و مشکلی ندارم...

چشماش برق زد لبخند. رضایتی زدو نفس عمیقی کشید و گفت؛ خداروشکر ...فقط لطفا مادرم از این روحیه ی شما باخبر نشه....

سرم رو ت دادم و راهی زیارت شدیم....



یاعلی گفتیم و عشق و زندگی اغاز شد....

بنیاد مهدویت و محول الاحول

درخواست حذف این مطلب

ای بابا این سوسول بازیا بما نیمده رمزو برداشتم باشد که برای همه مفید واقع گردد

ادامه مطلب

لیلایی که لیلا نیست...

درخواست حذف این مطلب

بسم الله...


شنیدین چی گفته؟؟؟

همین خانم سمت راستیه؟؟؟

باباهمین لیلا نه نه اشتباه سرکار خانم ریحانه پارسا بازیگر19ساله تازه وارد!!

بعد از دیده شدنش در سراسر غصه و غم باد پدر یه ع ایی از خودش گذاشته که گویی تازه به دوران ترین رسیدهای دنیا جامه دریده و همگی خود را به دریا ریختند منتقدان نیز از شدت درامدن چشمانشان دیگه قادر به دیدن و انتقاد نیستند خخخ الکی...

بعد ازش پرسیدن چرا اونوقت چرا؟؟؟

اونم گفته که میخوام بگم شخصیت من با لیلای قصه فرق داره .....

بابا خانم بازیگر دیگه چکار منه بفهمین چقدر براش سخت بوده خودشو چادری و متدین نشون بده...

بگذریم...

و اما نفر سمت چپی که خوده لیلاست دیگه اصلا لیلای واقعی ایشونه...

بگذریم....

هر روز درغم تو مردن بازهم کم است.....

درخواست حذف این مطلب

بسم الله الرحمن الرحیم


حال و روز این روز هایم خوب نیست.....

نه برای گرانی

نه. برای این مسائل اقتصادی

نه برای این وضعیت نابسمان

این ها که خواهد گذشت....


حالم خوب نیست برای اعتقاداتی که به بادشان می دهند....


حالم خوب نیست برای حسین.....

حسینی که حالا از گوشه کنار هرجا می روم مورد اهانتش قرار می دهند ...خودش را. پرچمش را. علمش را....


خدایا صبر بده تا تحمل کنیم و از طرف دیگر بی تفاوت نباشیم....


حسین یکبار درزمانه غریب خودش شهید شد...


دراین اوضاع احوال هر روز شهیدش می کنند بازبانشان

با کارهایشان.....


دلم میخواهد برای .حسین بمیرم برای غریبی اش......



خدایا خودت به ما کمک کن دست از علی و آل علی نکشیم...



یاحسین

ماجرای ازدواج 2

درخواست حذف این مطلب

بسم الله الرحمن الرحیم

واقعا به عنوان اولین خواستگاری نمیدونستم باید چکارکنم دقیقا.smile ñð¼ð°ð¹ð»ð¸ðºð¸ ñð¼ð°ð¹ð»ñ‹.

مامانم که گفته بود بشین سرجات ت م نخور

..حالا من بودمو مامانه و ی smile ñð¼ð°ð¹ð»ð¸ðºð¸ ñð¼ð°ð¹ð»ñ‹.....

مامانه و اش لهجه بسیار غلیظ اصفهانی داشتند و از محل زندگی و توضیحاتشون فهمیدیم که از اون اصفهانی های اصیل اند...

این تنها دلیلی بود که میشد بخاطرش ردشون کرد

چرا؟؟ من خودم اصفهن بدنیا اومدم و مردم اینجا رو خیلی خوووب میشناسم

ما اصفهانیا وقتی خیلی غلیظ بشیم تو خیلی چیز هاهم غلظتمون میره بالا مثلا در مسئله ی ازدواج انقدر غلظت پیدا می کنیم که اگه می تونستیم جهازیه رو از طلا بدیم از طلا می دادیم ...

واز جهتی دیگه من دوست نداشتم خانواده ای که میخوام عروسشون بشم اصفهانی باشن اینم از شرایطم بود دیگه ..بگذریم ..پ

مامانم چایی ومیوه اورد منتها مامان نه لب به چایی زد نه میوه خورد smile ñð¼ð°ð¹ð»ð¸ðºð¸ ñð¼ð°ð¹ð»ñ‹..

همونطوری که چادرشو سفت گفته بود توصورتش از جاش ت نمیخورد ...

مامانه بنده خدای منم مونده بود چکارکنه انگار اصلا این یخه نمیخواست بشکنه .

.باز ی سربحثو باز کرد و شروع کرد به تعریف از smile ñð¼ð°ð¹ð»ð¸ðºð¸ ñð¼ð°ð¹ð»ñ‹...

من ازاولشم که زنگ زدن زیاد از این مود خوشم نیومد ولی خب مامانم گفت تک پسره خوبه بزار بیان ...

اونجور که فهمیدیم مامان کلا به علت خیلی مسائل طبی از خوردن چایی امتناع میوه هم میل نداشتن و فقط یه لیوان اب خواستن .

..مامان بنده خدای منم دوید توی اشپزخونه یه جام برداشت و پر آب خنکش کرد و اومد که دست مامانه .....دیدم یه چیزی توی آب شناوره نزدیک تر که شد دیدم پوست پیازه

smile ñð¼ð°ð¹ð»ð¸ðºð¸ ñð¼ð°ð¹ð»ñ‹

مامان اومد دستو دراز کنه که ازجا مثل فنر پ بشق که جام اب توش بود رو ازدست مامانم کشیدم و گفتم : مامانجان چرا تو اون لیوانا براشون آب نیوردید و دویدم تو آشپزخونه و قبل ازاینکه به خودشون بیان لیوان آب رو دادم دست مامان دکی smile ñð¼ð°ð¹ð»ð¸ðºð¸ ñð¼ð°ð¹ð»ñ‹...

خلاصه یکمی که یخ مامان دکی باز شد مامان منم یکم درمورد خودمون حرف زد و رسید به اینجا که : مااینطوریم که اگه همین لیوان آب ساده رو که خودمون میخوریم جلو دامادمون میذاریم ..

مامان دکی زبان در دهان گرداند و فرمود: نه باید برا اقامهدی من تو لیوان سیلور چایی بیارین!!!!!!!!

ماهیچ مانگاه

smile ñð¼ð°ð¹ð»ð¸ðºð¸ ñð¼ð°ð¹ð»ñ‹

خلاصه تا ا مجلس فهمیدیم که این بندگان خدا چقدر از ظاهر ساده ی خونه ی ما لجشون گرفته

..من اصلا نمیذاشتم مامانم مبل جدید ب ه

میگفتم ی که برای مبل و فرش بیاد منو بگیره میخوام صدسال سیاه نگیره.smile ñð¼ð°ð¹ð»ð¸ðºð¸ ñð¼ð°ð¹ð»ñ‹....

.....

گذشت بعد ازماجرای دکی که حتی مامانش زنگم نزد و فقط خالش زنگ زد ومامانمم خیلی شیک گفت دخترمون گفته میخواد درس بخونه .smile ñð¼ð°ð¹ð»ð¸ðºð¸ ñð¼ð°ð¹ð»ñ‹

..یکی از مورد هایی که معرفی کرده بود واومدن خونمون..

باز این مورد به اون تصورات ذهنی من بیشتر نزدیک بود ...طلبه بودsmile ñð¼ð°ð¹ð»ð¸ðºð¸ ñð¼ð°ð¹ð»ñ‹...

مادر و ی حاج اقا اومدن خونمون چه انسان های خوبی چه مادره مهربونی چه قدر خوش بیان و خوش زبان....

حتی من ع و پسرشونم دیدم مامانم خیلی ذوق کرد ولی من ذوق ن بدلم یجورایی نبود ولی به چشم برادری گفتم خوب بود.smile ñð¼ð°ð¹ð»ð¸ðºð¸ ñð¼ð°ð¹ð»ñ‹..

مامان حاج اقا یه سوالی ازم کرد با این مضمون که شما هدفت از ازدواج چیه!!smile ñð¼ð°ð¹ð»ð¸ðºð¸ ñð¼ð°ð¹ð»ñ‹!

خداشاهده این سوال واقعا سوال پیچیده ای

که حتی دختر پسراهم یجور دیگه از هم میپرسن

سکوت توامان با یک لبخند تحویل مادره حاج اقا دادم و گفتم :هدفم ؟؟smile ñð¼ð°ð¹ð»ð¸ðºð¸ ñð¼ð°ð¹ð»ñ‹؟؟

اون بنده خدا هم گفت : بله عزیزم....

واقعاااا مونده بودم چی بگم ت انم نجاتم داد و یه بحثی رو شروع کرد smile ñð¼ð°ð¹ð»ð¸ðºð¸ ñð¼ð°ð¹ð»ñ‹....

چندلحظه بعد مامان حاج اقا سرش رو به گوشم نزدیک کرد و گفت : از پسر من خوشت اومد؟؟؟؟

و باز سوالی که منو به سکوت چندلحظه ای واداشت

چشمان نگران مادره حاج اقا وادار کرد یه کلام ناخوداگاه از دهنمون دراومد که :بله .smile ñð¼ð°ð¹ð»ð¸ðºð¸ ñð¼ð°ð¹ð»ñ‹..

و در یک آن به خودم گفتم آخه ه این چه جو ه ..smile ñð¼ð°ð¹ð»ð¸ðºð¸ ñð¼ð°ð¹ð»ñ‹...

چنان عذاب وجدانی گرفتم که هنوز جاش درد میکنه ..قرار شد حاج اقا بره دفتر عموم تا بابا و عمو هم ایشون رو ببینن...

همون موقع ها بود که بین حرفاش میگفت :دختر خوب سراغ نداری و من هرچی معرفی می میگفت داداش جانش نمیپسندد..smile ñð¼ð°ð¹ð»ð¸ðºð¸ ñð¼ð°ð¹ð»ñ‹.....


ماجرای ازدواج 4

درخواست حذف این مطلب

بسم الله الرحمن الرحیم


اصلا یه اوضاعی شده بود که اسم خواستگار جلوی بابام میوردیم میخواست از خونه بندازتمون بیرون ....

تو دلم پشت سر اون مامانش و خواهرش لعنت میفرستادم که تایه مدتی هرچی خواستگار بود رد میکردیم ....

اصلا دیگه از فاز طلبه و اینا اومده بودم بیرون

تا یه مدتی خوده منم تصمیم گرفته بودم درس بخونم برم انشگاه یا برم جامعه ا هرای قم ...یه حس بدی نسبت به ازدوج پیدا کرده بودم....

خصوصا که بارداری مادرم کلا حال و هوای خونمونو عوض کرد ...اونم دوقلو ...خیلی خوشحال بودیم ...خانواده 4 نفرمون یهویی میشد 6 نفر

...ولی خب بخاطر بیماری دیابت مامانم جنین ها توی شکمش مردن و مجبور شدیم کوتاژشون کنیم....

بعد از یه مدت از این ماجرا ها دوباره ندای یک خواستگار جدید تو فضای خونه پیچید

ولی اندفعه مامانم شهامت ب ج داد و گفت برام تجربه شده خودمون بدون اینکه بابات بفهمه خانواده پسره رو میبینیم که اگه خ نکرده از این دست مشکات پیش اومد انقدر اعصابمون بهم نریزه...

اول مورد پسر دوست مامانم بود. خب به سبب دوستی ای که داشتیم تا حدودی از وضع زندگی هم اطلاع داشتیم ..یروزی مثل یه مهمونی فروزان خانم و دختر خواهرش اومدن خونمون و دور هم بودیم و غذایی خوردیم ..خانم متین و آرومی بود .

مامانم گفت مثل یه امروزی ما مامانا تصمیم گرفتیم دست بچه هامونو بگیرم ببریم یجایی که هم باهم یه دوری زده باشیم هم بچه هامون همو ببینن

...من گفتم اخه مامان بدون اطلاع بابا ....

مامانمم عصبانی نگاهم کرد و گفت اگه اون باباته منم مامانتم من تورو زاییدم من اجازه میدم...

بعد از یه مدت درگیری ا ش مجبور شدم که مامانمو همراهی کنم اما نه برای اینکه با پسره فروزان خانم بشینم سر یه میز حرف بزنم ..فقط مثل یه بیرون رفتن دوستانه مامان هامون ...

داداشم اون موقع خیلی کوچولو موچولو بود ولی با خودمون بردیمش...

قرارمون توی کافی شاپ هتل آسمان اصفهان بود.

..وارد هتل که شدیم خانم چادری و یه اقای جوان کنارهم نشته بودند تا مارسیدیم جلوی پامون بلند شدند و پسره فروزان خانم اصلا بمن سلام نکرد. ...

به شدت از این رفتار های این مدلی بدم میومد .

.خلاصه که رفتیم به سمت کافی شاپ و نشتیم سر یه میز از اون جایی که از نگاه به چشم اقایون بسیار بدم میومد و حتی اینکه یه نامحرم حرکات منو زیر نظر بگیره متنفر بودم جوری نشستم که تو دیده پسره نباشم و مامانم مجبور شد بشینه جلوی پسره ...

مامانم و دوستش خوب گرم گرفته بودن و منم خودمو مشغول داداش کوچیکم کرده بودم...

که منوی کافی شاپ رو برامون اوردن تا انتخاب کنیم .

..به محض اینکه منو رو باز یک عدد سوسک کوچولو موچولو از لای منو رفت بالاش ایستاد .

..منم در یک حرکت باور ن ی بادست زدم انداختمش پایین و لهش ...

اون بندگان خدا چشماشون گرد شده بود....

مامانم گفت وا چی بود ..

منم با افتخار گفتم هیچی یه سوسک کشتمش ...

حس قهرمانی رو داشتم که بعداز یه کشت و کشتار زیاد شمشیر خونیشو گذاشته رو شونش و داره با صورت خونی از میدون جنگ میاد بیرون...

مامانم سریع رفت به خانم حسابدار اطلاع داد

اون بدبختم گفته بود هرچی اینجا بخورین نصف قیمت حساب میکنم

براتون لطفا ابروی هتل مارو نبردید ...

ولی خب ماهم نصف قیمت چیز میز خوردیم هم به همه گفتیم ...

چه معنی داره ادم حق السکوت بگیره واالا...

خلاصه که در یک حرکت ناجوانمردانه فروزان خانم مارو گذاشت توی رودروایسی و دست ا منو پسره عزیزو نشوند تا باهم حرف بزنیم

..ای خدا بدترین موقع بود... یه خواستگاری اجباری خب من از پسرش خوشم نیومده بود ..برای همین الکی پلکی

یه چیزایی گفتم و 5 دقیقه نشد رفتم سرمیز مامانم اینا و رفتیم ...

موقعیت جالبی نبود ...من خواستگاری سنتی رو بیشتر دوست داشتم....

مامان بعد از اینکه از کافی شاپ رفتیم به بابا ماجرا رو گفته بود و بابا بعد از اینکه یه عجب بلند بالا گفته بود به مامان اطلاع داده بود یکی دیگه از همکارهاش که خانم مدیر یک مدرسه بود برای من پیشنهاد داده ...از قضا پسره ایشون طلبه بود ..


..


بنیاد مهدویت و محول الاحول

درخواست حذف این مطلب
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
ادامه مطلب

نگاه خدا و مسیر تازه زندگی.

درخواست حذف این مطلب


یک دو سه صدامیاد خانما بیزحمت سیمو از اون پشت مشتا بدین بره

اهیم یک یک یک دو دو دو سه سه سه

خب مثه اینکه صدا میاد....

به نام مهربونه مهربونا

صدای اینجانب رو از قصر رویاها سکوی پرتاب به اسمونا

یعنی خونه ی قشنگمون میشنوید :)

بعد از عروسیمون سردرگم بودم

از اینور خونه به اون خونه مینشستم به خودم میگفتم خب حالا اومدیم سر خونه زندگیمون چیشد چکار کنم ...

همینطور بود دچار یک سردرگمی اساسی شده یودم

حتی شوهرمم کلافه کرده بودم

افسردگی گرفتم به معنای واقعی

تا اینکه یروز دورکعت خوندم از خدا خواستم تا راه های بسته ی زندگیمو باز کنه...

مگه میشه دست نیاز جلوی خدا دراز کنی و دست خالی ردت کنه

مسیری جلو پام گذاشت که صبح تا شامم شکر کنم کافی نیست

ان شا الله این مسیر رو مینوسم تا تازه عروسایی مثل من هم که مطمئنم

اکثرا دچار این ح میشن از این ح دربیان

ان شا الله ....

##عیدتون مبارررک