ماجرای ازدواج 5

درخواست حذف این مطلب

リボン のデコメ絵文字بسم الله الرحمن الرحیم

نخبه ..مغز متفکر..طلبه .. مامان مدیره مدرسه http://goli88.persiangig.com/image/smilies/icon_mrgreen.gif...بابا اصفهان..http://goli88.persiangig.com/image/smilies/icon_mrgreen.gif خانواده دار.http://goli88.persiangig.com/image/smilies/icon_mrgreen.gif....

اینا مشخصات اون حاجی نخبه ای بود که به تازگی بابا بعد از اون مورد حس روش تاکید داشت..

.

طرف نخبه ی ریاضی بوده توی سفر کربلا یکی از ون اهل دل اصفهان بهش میگه که شما که انقدر

هوشت خوبه چرا هوشت رو ج دینت نمیکنی ..

اینم جیجیجینگ تصمیم میگیره یه کله بره حوزه علمیه .えんぴつ のデコメ絵文字.اونم قم...

از این لحاظ ها که میگفتن منم گفتم این همونیه که من میخوام اصل جنسハートだよ。1つ のデコメ絵文字

...

کلی بابا تعریفشونو میکرد اینکه مادرش خیلی زنه با کمالاتیه ..فلانه بیساره و اینجورحرف ها ...


تا اینکه قرار شد مادره حاجی نخبه و مادربزرگش بیان خونمون.(タイトルなし) のデコメ絵文字..

خ دست خالی نیومدن ..

.واقعا تعریف های بابا بیجا نبود واقعا با کمالات بودن خیلی مهربون بامن حرف میزدند با احترام 整理 のデコメ絵文字

.معلوم بود دنیا دیده اند ...

میگفت : حاجی نخبه یه داداش بزرگتر داره که برای انکه خودش ازدواجش سریع بشه

دست و آستین زده بالا تا زودتر داداش بزرگتشو راهی خونه بخت کنه

و خودشم دستش بند شه..

.داداشش و خانومش هردو دانشجو بودن و باز اون ها هم توی ها معتبر اصفهان.


یه لحظه به خودم گفتم بابا اینا که سطحشون خیلی از من بالاتره من نرفتم ゜*顔、かわいい*゜ のデコメ絵文字اینا همشون نخبه مخبه ان که مادره حاجی نخبه گفت: پسرم اصلا مدرک براش مهم نیست دوست داره همسر ایندش براش همسری و برای بچه هاش مادری کنه゜*.ピンク.*゜ のデコメ絵文字 ...

توی دلم هزار بار حاجی نخبه رو تحسین و گفتم بابا تودیگه ی هستی .顔文字 のデコメ絵文字

..

ماامان حاجی اضافه کرد دخترم ...پسر من خیلی روی فضای مجازی حساسه شما چقدر توی این فضا ها هستید..記号だよ。はてな2 のデコメ絵文字. ...

و من یادمه از روی ذوق الکی گفتم : من فکر میکنم این فضا ها نباید جای زندگی واقعی رو بگیره من موافق

حضور در اون نیستم .

シンプル、カラフル のデコメ絵文字

یعنی در این حد جوزده شده بودم که حرف های قلبمه سلمبه میزدم ..

مامانم زیرچشمی نگاه با تاملی کرد و لبخندی زد که فهمیدم داره تودلش میگه چش سفید .気持ち のデコメ絵文字...

خلاصه که این جمع بسیار دوست داشتنی ما به پایان رسید و قرار شد حاجی نخبه بره پیش بابا و بعد

تشریف بیارن تاماهم فیضمون کامل شه...


بعد از اینکه بابا با حاجی نخبه دیدار کرده بود دیگه اصلا ما سراز پا نمیشناختیم و داشتیم درمورد جهزیه و

مراسمات و اینا صحبت می کردیم ..

روز موعود رسید حاجی نخبه به همراه پدر و مادرش اومدن خونه ی ما..

ازطرف ماهم عمو و مادربزرگ و بابا ومامان...

طبق سنوات قبل من تو اتاق بودم مامان صدام کرد و ذوق زده رفتم تو اتاق پذیرایی .

پدره حاجی گفت : سلام دخترم خوبی ؟؟ ح خوبه ؟؟

مامانشم منو گرفت توی بغلش ..

در این لحظه بود که قند کله کله تودلم اب میشد. .

حاجی نخبه هم سر به زیر سلام کرد ..بنظرم چهره اش خوب بود ..

خلاصه مانشستیم و یهو دیدیم حاجی نخبه جمعو گرفت تودستشو و ماشالا صحبت میکرد 7

و خلاصه مامان بابای منم مجذوبه حاجی ...

منم دیگه خودمو تویه ماشین میدیدم که باحاجی رهسپار قم بودیم و داریم تویه خونه ی کوچیک

طلبگی یه زندگی شیرین میکنیم و...

عمو اشاره کرد که بریم سر اصل مطلبو منم رفتم برای اولین بار چایی اوردم تعارف ...

قرارشد بریم که حرف بزنیم...

ما رفتیم توی اتاق و بعد از تعارفات خیلی زیاد من شروع به صحبت و سوال پرسیدن ...

نوبت حاجی نخبه که شد اولین چیزی که گفت این بود: من بچه زیاد میخوام.顔文字 のデコメ絵文字..

انگار آب یخ رو سرم که نه پاشیدن تو صورتم気持ち のデコメ絵文字

تودلم گفتم : با همه با سوا یعنی بلد نیست در اولین دیدار خواستگاری نباید ازاین حرفا زد .゜*きゃわ*゜ のデコメ絵文字.؟؟؟!!!!

........

..............


ماجرای ازدواج 6

درخواست حذف این مطلب

بسم الله الرحمن الرحیم


-:من دلم میخواد تحصیلمو ادامه بدم ...

-:بله حق شماست منم مانعی ندارم ولی توی یک.همایش به این نتیجه رسیدم خانمای خونه داری که دیپلمم گاهی ندارن توی تربیت فرزند موفق ترن...


دراون موقعیت و جبهه ای که من جلوی حاجی نخبه گرفته بودم این حرفش علی رقم درست بودنش بنظرم قابل پسند نبود..

به خودم تلنگر زدم که ووی توهم سخت میگیریا این مسائل که مسائل مهمی نیستند....خلاصه که همونجا تونستم باخودم کناربیام و ی ری صحبت هارو برای خودم حل و فصل ...


خیلی جالب بود حاجی یجور بامزه ای نشسته بود روصندلی ..البته یه نکته جالب بگم بخاطر بسپرید بعدا باهاش کاردارم ..

من دوتا صندلی برای خودم و خواستگارم میذاشتم توی اتاق

یه صندلی ساده چوبی و یه صندلیه چرخ دار و بزرگ که برای میز تحریرم بود..یه تشک نرمم می انداختم روش تا راحت تر بشه روش نشست..و وارد اتاق که میشدیم بدون اینکه چیزی بگم اقا پسرا معمولا رو همون مینشستن...

حاجی نخبه یه دستشو تکیه داده بود به دسته صندلی و زده بود زیر چونش و شبیه معلمایی شده بودکه میخوان از شاگرد تنبلاشون درس بپرسن...


القصه ...

صحبت های ماکه تموم شد و تصمیم گرفتیم از اتاق بریم بیرون ..

حاجی چنان از رو صندلی پرید طرف در و دست در و فشار میداد احساس زلیخام ....

حالا این دسته در اتاق منم گیر داشت این بنده خداهم تند تند ت ش میداد...

داشتم از خنده میمردم ...

با ترس گفت ؛چرا وا نمیشه !!!!!!!

منم خندمو خوردمو گفتم :اروم فشار بدید در وامیشه...

خداشاهده.چنان از اتاق در رفت که گفتم پاش لیز بخوره حاجی تخم مرغ میشه .....

تنها چیزی که دراون لحظه نظرم رو از این رو به اون رو کرد نظم ظاهری حاجی بود....

من خیلی توجه می طرف مقابل تو نشست و برخواستش چجوری ظاهرش براش مهمه که متاسفانه کله ی چرب و لباس چروکیده ی ایشون باعث شد دلم اصلا راضی نشه به این وصلت....

خلاصه بعد از رفتنشون ...

چقدر که عمو و بابا تعریف ولی من روم نمیشد بگم نه....

فردا به مامانم گفتم جوابم نه هست .....

بابا خیلس ناراحت شد و گفت : بهتر از این مورد برات پیدا نمیشه باهمچین خانواده ای...

ولی من که روم نمیشد علتشو بگم گفتم:بابا جون حس میکنم ایشون از لحاظ فکری خیلی ازمن بالاتره و بهم نمیخوریم ...

بعدم مامانم باز اصرار کرد که چرا منم گفتم :چون زیاد بچه میخواست!!!!!!!!!!!

........

این ماجراهایی که میگم در طول دوسال اتفاق افتاده. خواستگارا پشت سرهم نبودن شاید وقفه چندماهه بینشون بوده....

.......

بابا که هنوز تاسف اون موردو میخورد دیگه به هرموردی راضی میشد....

منم فاز فکریم خیلی فرق کرده بود...

م عان حرم و گلستان حال و هوامو عجیب عوض کرده بودند...حالا دیگه اصلا پی این نبودم که زندگی طلبگی رو انتخاب کنم...

فقط از خدا میخواستم که همسرم خ اهل بیتی و یی باشه ...

حتی گاهی وقتا میگفتم یعنی میشه یکی از همین م عان حرم باشه البته این ارزوی خیلی دختر مذهبی ها بود و هست...

اما زیاد تو نخش نبودم فقط یه همراه خوبه به قول امروزی ها مذهبی میخواستم....

سال تحویل خیلی دعا

ماه رمضون هم ..

کلا سال عجیبی بود دعام فقط شده بود انتخاب یه همراه خوب..

دیگه احساس می واقعا به یه همراه احتیاج دارم ...

.....ماه رمضان شب قدر بود که برای پیام دادم من میام مهدیه شما نمیای.؟اخه دوسال از دوستیمون میگذشت ولی هیچ وقت قسمتمون نمیشد همو ببینیم ...

باز اون شب قدر هم نشد همو ببینیم ولی باز پیام دادیم ..

ازش پرسیدم داداشت زن نگرفت؟؟

گفت: نهههه...روهر دختری یه عیب میذاری...من اگه جا داداشم بودم تاحالا عقد کرده بودم رفته بود...!!!!!!

فقط گفتم خدا بدادت برسه ..چرا پس اینجوریه ..

-:ماهم نمیدونم اصلا هیچ و نمیپسنده...!!!!!!

برام خیلی عجیب بود چرا یه پسر نمیتونه یه نفر بپسنده!!!!!!ّّّ


......

قرارشد عید فطر با اینا برم مشهد ..احساس ذوق زدگی داشتم...

مشهد با قطار با دختر ها و و زن اونم 9روز چه شودد..

تازه سیدرضا نریمانی هم 5روز دارالهدایه مراسم داشت ...

گفتم از ذوق این سفر نمیرم خیلیه

خلاصه که راهی مشهد شدیم....

به امید دعاهایی که براورده بشند...


السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا

ّّ

ماجرای ازدواج 7

درخواست حذف این مطلب

بسم الله الرحمن الرحیم

یا رضا ...

دختر کوچیکه رو ببین ...

خب ..

اقا....

میشه منم....


دختر کوچیکه که دوسال از من کوچیکتر بود نامزد کرده بود...

نامزدش و خانوادش هم اومده بودن...من و خواهرش ازش بزرگتر بودیم مجرد اما اون زرنگتر ازما بود...


به شدت متوسل بودم ...

محال بود برم حرم و سر کج نکنم و خواستمو نگم....

خدامیدونه دیگه قلبم چقدر از همه جا بریده بود فقط توسلم به خودشون بود...

خسته شده بودم از اینکه گاهی ادم هارو مقصد میدیدم اما قسمتم نبود ..همراه من نبودند ..

شنیده بودم زمان پای منبر توی مسجد گوهرشاد برای این موضوع جواب داده خلاصه هرجوری بود و خوندم و دعا ...


شب ا ی که سید رضا نریمانی توی دارالهدایه روضه داشت

روضه مادر بود روضه حضرت زهرا سلام الله. ...

هرکی اونجا بود محال بود وصل نشده باشه ....

همه ناله میزدند و برای مادره سادات کنار حرم رضا زار میزدن...

ا مجلس سیدرضا شور معروفشو گرفت...

منم باید برم..........اره برم سرم بره.......

انقدر دارالهدایه شلوغ شده بود که خیلی ها روپا وایساده بودند...

همونجا بود که به خانم گفتم :من ی رو میخوام که ف شما باشه...

با این شور م عان حرم دعا که همسرم توی راه خودشون باشه و از حضرت زینب سلام الله هم خواستم.....


جلسه تموم شد ولی قصه من تازه شروع شد.....

فردای همون روز


قرار شد با و دخترش برم بازار...

درحالی که. داشتم سواره ماشین میشدم.

توی تلگرام پیام رو دیدم که نوشته بود:سلام میشه شماره خونتونو بدی؟؟؟

منم به شوخی گفتم:بله که میدم امره خیره؟؟

نوشت :بله ....

یه ذوقی که خودمم نمیدونم چرا....

یه کم صحبت کردیم که ع داداششو فرستاد...

تا ع شو دیدم قلبم از جاش کنده شد....

بسیاااااار زیاد پسندیدم .....

خلاصه که انگار اونا سریع زنگ زدند خونه ما که مامانم زنگ زد و گفت: عارفه !خانم ..فلانی..کیه؟؟(ازبیان فامیل معذورم)

گفتم:دوستمه چطور مگه؟؟؟

-:گفت مامانش زنگ زده برا داداشش.....

-:گفتم عه نه بابا ....حالا چی گفت

-:داداش 23سالشه ..پاسداره...

با تعجب گفتم:مطمئنی ؟؟؟؟

-؛اره ...حالا قرار شده ع شو برام بفرسته....

خلاصه یجور خودمو وسط خیابون جمع و استرس تمام وجودمو گرفت ...

نمیدونستم داداشش بعد دوسال پاسدار شده فکر می هنوز سربازه...


مامانم هم مهرتایید و زد و گفت خوبه ...قرار میذارم زنونه بیان بعد که از مشهد اومدی...

منم ع این بنده خدارو نشون همه دادم...

جالبه همه هم پسندیدن...


به رضا حس یییییی سفارش که اقا اگه قسمته خودت همه کارارو ردیف کن....

..

ماجرای ازدواج 8

درخواست حذف این مطلب

بسم الله الرحمن الرحیم....


همین که گفتم نه نه نه شما بدرد هم نمیخورین.....

بغض توی گلوم جمع شد ....

تنها چیزی که تونستم به مامانم بگم این بود:مامان تورو به حضرت زهرا قسمت میدم خواهش میکنم توروخدا خیلی به دلم نشست ..

تورو بجون حضرت زهرا بخاطر حضرت زهرا...


مامانم سرشو انداخته بود پایین و چیزی نمیگفت...

اشک ازچشمام جاری شد...چادرمو توی دلم مچاله کرده بودم و مظلومانه روی مبل نشسته بودم..

چند دقیقه نبود که رفته بودن...

داداش بالا ه اومد....

بالا ه دیدمش...

ازهمون لحظه ی اول مهرش بدلم نشست ...

صحبت ش ...

حرفاش ...

ظاهرش...

بنده خدا خسته ی راه بود ...

چهره افتاب سوخته اش حکایت از یه دوران اموزشی سخت داشت...

به گفته ی خودش بخاطر سختی این دوران وزن زیادی کم کرده بود...

اما من نه به چهره افتاب سوخته اش نگاه نه به چیز دیگه ای...

اما مادرم میگفت یک کلام بهم نمیخورید ....

......

توی همون سکوت تلفن خونه به صدا دراومد ...مامانم گوشی رو برداشت و فقط شنیدم که میگفت:نه چه زحمتی حاج خانم .. ..

بله ..بله...دختر منم همینطور....باشه پس من باید با پدرشون صحبت کنم.....

تا این جمله رو شنیدم مثل فنرازجام پ و رفتم کنار مامانم....

مامانم زیاد خوشحال نبود ولی من یه بوس سفت روی گونه هاش و گفتم :مامان دمت گرم...

مامانم نگاهم نکرد فقط زیر لب گفت:حیف که مادرم............

...

حالا به جاهای سختتری رسیده بودیم راضی پدرم...

پدرم هنوز سرسختانه با خواستگار های من رفتار میکرد...

یک هفته ای گذشت تا ارام ارام تونستیکم.پدرم رو راضی کنیم...

دست ا مادرم متوسل به حاج اقا عموی بزرگم شد...

یادم نمیره روز و حجاب بود. من هم تنهایی راهم رو کشیده بودم و رفته بودم میدان ....

وسط،مراسم بود که مامانم بهم زنگ زد و گفت:عارفه زهرا...اقاامین ا هفته میان اصفهان ...باعمو صحبت امشب بیاد باباتو راضی کنه که توی محل کارش ببینتش ..توهم زود بیا خونه...

....

ازشوقم سریع سوار اتوبوس شدم تا برگردم خونه ....

توی راه پشت سرهم دعای عظم بلا خوندم ...به قسمت یا محمد و یاعلی که میرسیدم ملتمسانه صداشون می ...

اخه شنیده بودم دعای عظم بلا بسیار راه گشاست خودم هم توی بن بست ها به خوبی گشایش رو بااین دعا دیده بودم....

انقدر که همون شب بابا راضی شد که امین بره پیش بابا و باهم صحبت کنند....


........

درتمام طول این دوران دفتریادداشتم پرازدرددل با اهل بیت و خدا شده بود .سعی می کمتر گناه کنم تا کارمون زود پیش بره اخه هدیه ی رضا بود نباید دست کم میگرفتمش....

......

روز دیدار امین و بابا دل توی دلم نبود....

میخواستم زودتر نتیجه رو بفهمم.....

های ظهر...بالا ه بابا خودش زنگ زد به مامانم ...

مامانم لبخند میزد و دستشو به علامت مثبت ت میداد و با هیجان به صحبت های بابا گوش میداد و میخندید ..

خنده های مادرم حکایت از یک دیدار خوب داشت...

دیگه دل توی دلم نبود مشتاقانه میخواستم دوباره ببینمش و باهم حرف بزنیم و تصمیم بگیریم...

مادرم به محض قطع صحبتش با پدرم گفت:خب خداروشکر ..بابا میگه پسر خیلی خوبیه ...کلا بابا میگه بیشتر بچه ها ی بچه های خوبی اند...میگه تا وارد دفتر بابا شده ...بابا بهش گفته:اخه شما که میخوای شهید بشی براچی میخوای زن بگیری...

اونم جواب داده:اول میخوایم دینمونو کامل کنیم و بعد با یه دین کامل شهید بشیم..خلاصه که بیشتر به بگو و بخند گذرونده بود...


حالا دیگر مطمئن بودم حاجتم را گرفتم

دلم میگفت...

...مقصدم را پیدا کرده بودم..

اما این تازه اول راه پ یچ و خم این هدیه رضایی بود


شکرخدا.....

ماجرای ازدواج 9

درخواست حذف این مطلب

بسم الله الرحمن الرحیم...


بابا استکان را محکم کوبید توی سینی و بلند گفت :بسه !!!!چقدر عجله.......

قند توی دهنم ماسید....

لیوان چاییم رو توی سینی گذاشتم و اروم به سمت اتاقم رفتم ...

خیلی ناراحت بودم توی تاریکی اتاق روی تختم دراز کشیدم و به اتفاقات این چند روز فکر ...

روزی که امین و خانوادش به طور خیلی رسمی اومدن خواستگاری من ...

باهم دیگه صحبت کردیم ..

یادمه از اینکه صندلی چوبی ساده رو برای نشستن انتخاب کرد چقدر خوشم اومد....من سوالات زیادی داشتم ...یک ساعتی که گذشت به شوخی گفت؛سوالات شما از سوالای ورودی سخت تر و زیادتره...ومن ریز خندیدم ...

ازیه جایی به بعد دفترم رو بستم و چند دقیقه ای برام خاطره تعریف کرده بود و خندیده بودیم...

از اتاق که بیرون اومدیم...

عمو حاج اقا ازامین پرسید خب نظرشما مثبته ؟؟؟؟؟

یادم نمیره امین قرمزه قرمز شد سرش رو انداخت پایین و گفت:بله...

و من هم ...و من هم با چشم بله را دادم...

اما پدرم گفت:باید صبر کنیم حداقل شش ماه...

و امین گفت؛هرچی شما صلاح بدونید....


اما خدا اینطور خواست که ما فردای همون روز رفتیم برای ید حلقه نامزدی ...

و خانواده امین پیشنهاد دادند تا الان که فرصت هست و امین هم مرخصی داره ازمایش خون رو هم انجام بدیم که بابا برزخ شد وقتی بهش گفتیم..

توی خیالات خودم بودم یه اه از سردل کشیدم و چهره امین رو مرور ...حجب و حیاش ...اینکه سر تقاطع چشمش به من نیوفته از پشت سرم به خیابون نگاه کرد(من به اصرار مادرشون جلو نشستم)

...

اینکه چقدر این پسر وجودش سراسر ارامش بود.....


توی همین خیالات بودم که دست بابا روی سرم احساس ..

بابا دستی روی موهایم کشید و گفت :ضعیف نباش!!!ادم که انقدر زود از خواسته هاش دست نمیکشه.....فردا برین دنبال کارهای ازمایشتون....

نمیدونستم از خوشحالی چکار کنم از اتاق دویدم بیرون و برای بابا و خودم چای ریختم و شروع به صحبت .....

فردا صبح زود از خواب بلند شدم به شوق دیدن امین....

مادرم بخاطر برادر کوچیکم نتونست بیاد اما مادره امین مارو همراهی کرد.....

سرکوچه که رسیدند زنگ زدن و من ماامانم رو بوس و تا پایین پله ها پرواز ...

دلم میخواست ببینم قیافه ی صبح امین چطوره...

اخه ادم هارو گاهی وقتها میشه از قیافه ی صبحشون شناخت بعضی ها واقعا داغونن و اشفته ان...

اما با دیدنش گل از گلم شکفت انگار نور از صورتش می بارید ...نفهمیدم چطور به مادرش سلام دلم.میخواست هرچه زودتربریم ازمایش خون بدیم....

بین راه حرفی نزدیم اما از در ازمایشگاه که وارد شدیم امین شروع کرد به خاطره گفتن و تعریف .

همه جور ادمی توی ازمایشگاه بود

اما فقط من چادری بودم ...

ازاین جا به بعد من بودم و امین ...

مدارک رو از من گرفت ورفت...

من هم اروم نشستم روی صندلی و منتظرش بودم از دور داشتم معا ش رو میدیدم ...خوب نبود عالی بود...

بعد از انجام ازمایش ها باید دوباره فردا برای کلاس دوم می امدیم...

ازمایش هامون خداروشکر مشکلی نداشت و ما کم کم داشتیم اماده میشدیم برای زیبا ترین لحظه های عمرمون.....


یک جلسه هم ما به خونشون رفتیم و محله و خونه و در و دیوارشو دیدیم...

بعد از شبی که از خونشون اومدیم احساس دلتنگی چون دیگه نمیدیدمش تا دوباره دوهفته ز مرخصی بگیره و بیاد....

دلم گرفته بود برای پیام دادم و یکجورایی حسم رو بهش گفتم که به پیشنهاد قرار شد قبل از رفتن امین یک گلستان هم بریم...بال دراورده بودم...

گلستان همه ی جایی.بود که من از اصفهان بلد بودم بنظرم بهترین جا بود ...

حالا که با امین قسمتم شده بود احساس می خوشبخت ترینم

ماجرای ازدواج پایان....

درخواست حذف این مطلب

بسم الله الرحمن الرحیم....


عصر بود ..

گلستان کمی شلوغ بود و ماهم روی یکی از نیمکت های.نزدیک ی م ع حرم نشسته بودیم...

دست راستش رو بالا اورد و جوری که من ببینم گفت: میخواستم این انگشتر رو بدم به مامانم که به شما بده تا من میام یه نشونی باشه خب خداروشکر که رفتیم و انگشتر نامزدی گرفتیم خیالم راحت شد...

نیم نگاهی به انگشتر عقیق پرتقالیش و لبخند زدم قشنگ بود روش ایه ی و من یتق الله یجعل له م جا بود......

الان میفهمم که چقدرر این ایه توی زندگیمون معنی پیدا کرد.....

های غروب بود ...

کمی من من کرد و گفت؛ راستش میخواستم یه موضوعی رو بهتون بگم که البته یه سواله....

پرسشگرانه پرسیدم : بفرمایید..

نیشخندی زد و گفت :میخواستم بپرسم که....

انگار براش سخت بنظر میرسید......

:بپرسم اگه من بخوام برم شما مانع من میشید؟؟اصلا میخوام بدونم اگه لازم باشه مثل من برای جنگ و دفاع جایی برم راضی هستین.....

جا خوردم ....توقع چنین سوالی رو نداشتم....

نگاهی به قطعه م عان حرم ...

دراون لحظه جواب دادن خیلی سخت بود..

خندم گرفت..

دوباره گفت؛ میخواین روش فکر کنید....

صدای اذان فضای گلستان رو پرکرد...

نفس عمیقی کشیدم وگفتم :بله ..بعداز بیاین همینجا قطعه م عان حرم....

و بلندشدم و سریع به وضوخونه رفتم ..

باخودم کلنجار رفتم ...

نمیخواستم از سر احساسم حرفی زده باشم که وعده ی دروغ باشه ...

اگه من مرد این راه نباشم باید همین الان کناربکشم

همین الان که خبری نشده راه رو برای یه دختری که ایمانش از من قوی تره بازکنم.....

به تردید افتادم ...

یعنی من ! میتونم ؟میتونم سختی های این راه رو تحمل کنم....

داشت اشکم در می اومد...

مغرب و عشا رو فردی خوندم ...حاج اقای مسجد نیومده بود ..

بعد از به سجده رفتم و از خدا کمک خواستم...

خدایا خودت کمک کن خدایا این دوراهی خیلی مهمه ...

توی ذهنم مرور خاطرات شروع شد حرف ی کوچیکم که همسرش جانباز شده تو گوشم پیچید: جون اگه این جوونای خوب ف و شهید این راه نشن اگه جلوشونو بگیری یهو میبینی بر اثر تصادف میمیره ها چه بهتر که شهید بشن....

اشک از چشمام جاری شد....

به خودم گفتم : دیوانه عمر دست خداست..نگران چی هستی؟؟؟

و یاد دعای خودم توی دارالهدایه افتادم که گفتم ی رو میخوام که ف راه شما باشه...

سرسجده بلند صورتم رو واز اشک چشمم پاک و یه یاعلی گفتم و خودم رو سریع به قطعه ی م عان حرم رسوندم...

امین هنوز نیومده بود...

خیره به ع ی م ع حرم شدم.....

اهی کشیدم و توی فکر رفتم...

-:قبول باشه....

صدای امین منو از فکر بیرون اورد...

لبخند زدم و گفتم قبول حق...

داشت دکمنه استینشو میبست. ..با لبخند گفت:خب فکر کردین؟؟

سرمو انداختم پایین و گفتم :بله ....

مشتاقانع منتظر شنیدن حرفام بود..

گفتم: من مانع شما نمیشم و مشکلی ندارم...

چشماش برق زد لبخند. رضایتی زدو نفس عمیقی کشید و گفت؛ خداروشکر ...فقط لطفا مادرم از این روحیه ی شما باخبر نشه....

سرم رو ت دادم و راهی زیارت شدیم....



یاعلی گفتیم و عشق و زندگی اغاز شد....

سه ساله ها....

درخواست حذف این مطلب

...✒

#اگر_از_عشق_نمیدانید_نخوانید

نِشَستِه بود پایِ میز زهوار دَر رفتِه ، کنجِ اتاقِ شش مِتری اش .

ع تاخورده و چرک مور ِ راحل بالای میز ،

از رویِ دیوارِ گچی بِه رسوُل لبخند میزد ...

رادیوُی جیبی اش را تا تُک بینی اش بالا می آورد و بعد از مختصر نِگاهی ، دوبارِه روی زانو میگذاشت. دونیمه ی آنتنِ رادیو با چسب برزنتی روی هم سوار شده بود !!

رسوُل سر انگشت سبابه اش را به ابروی ش ته اش کشید ...

قد بُلندش روی صندلیِ خشک و چوبی تاخوُرده بود

تا تسلطش را نسبت به کاری کِه از سَحر مشغولش بود ، بیشتَر کند!

روی میز نشَستم و کاسِه ی سُفالی را که دوُ مالوی تازِه در آن بود روی پا جابه جا .

آنکِه بزرگ تر بوُد برایِ رسول کِنار گذاشتِه بودم!

سَهم خُودم را بَرداشتم و درحالیکِه پاهایم را تاب میدادم ، انگشت شصتم را درست روی خط میانی اش فشار دادم تا نصف شود...

نگاه رسوُل از پاهایم بالا آمد و روی دستهایم کِشیده شُد؛نصفه ی مالو را کِه با ولع در دهانم گُذاشتم ؛ لبهایش کش آمدند.

سرم را بِه چپ و راست جُنباندم و به سختی گُفتم :

اونطوُر نخند! نازدوُنت هول شده ...

و دست چپَم را کشیدم روی شکم برآمده ام که پیراهن گلدار ، سفیدیاسی اش کرده بود . نِقَم می آمد تا سرزبان و قورتش میدادم!

آ سر خم شُدم و رادیو را از دستَش کِشیدم.

مِشکی چشمانش از بالای عینک روی ابروهایم که به طور ناشیانه ای

درهم بود ، ثابت ماند .

چین دامنم را روی زانوهایم صاف کرد و گفت :

بهونه گیر شدی خانوم...

لحن آرامش طوری بود که بعید میدانستم ، خوُدش هم چیزی شنیده باشد!

لبهایم را جمع و گفتم : از صُب یک بند نشستی سر این اوراقی!

طفلک کارش از چسب گذشته!

- این سفر باید پی ام باشه! ... واجبه ... !

+ واجِب تراز دلِ تنگِ من؟! تصدقت ، از صبح یه ریز زل زدم بِت!

روا نیس اینطور ...

- حرف از روا نزن دم آ ی ...

نگاه نافذش همیشه راهِ هر بهانه ای را می بَست ...

چشمهایش خسته تر از آن بود که بخواهد بیشتَر خواهش کند!

دلتنگی نگاهش را بلد بودم ... رسوُل را هربار دلش برمیگرداند!...

اما مَن میدانستم امروز و فردا ش فرقی به حالِ ا ماجرا ندارد!

.

.

.

.

.

چادرم را دوُر کمر جمع و کِنار مزار دوزانو نَشستم ...

رادیو را در ح پخش گذاشتم ،

صِدای ضبط شده ی رسوُل مثل هربار دیگر ؛ آرام بود!

- دخترِ بابا ...سلام!

بابایی الان که داری صدامو میشنوی ؛ سه ساله که تو رو امانت

به مامان و مامانی رو به خدا سپردم! ...

نور چشمم ! ...

امیدوارم بابایی رو ببخشی که حتی نموند تا یبار ببینتت!

نمیدونی گذشتن از دیدن اولین گریه ات ،

اولین خندیدنت ...

اولین بار که چشمهاتو باز میکنی ... چقدر سخته!...

تو نامه ای که به دست مامانت میرسه نوشتم که این نوار رو نگه داره

برای تولد سه سالگیت ...

کوچولوی بابا ! نازدونه ی آقا هم مثل تو بود !...

من میرم ... که یک وقت شرمندگی برامون نمونه! ...

دلبرِ عسلیِ من ! نمیشه تو چند دقیقه کل قربون صدقه ای که یادگرفتم

برای چنین روزی ، ج چشمهای قشنگت کنم! ... جونمو برای اول خدا

و بعد تو و مامانت میدم .... ! ... تولدت مبارک ! ....

بابایی دوست داره ! خیلی... بابایی رو ببخش ...

و شما خانوم .... یکبار هم قسمم رو نشنیدی ... اما ... بخدا میدونم

روا نبود ...! ... هیچی از این دنیا باخودم نمیبرم جز دوست داشتن تو رو .... تنها خواستِه ی آ تِ رسوُل ! ... از رسوُلت بگذر .......

صدا قطع شد ...

یادگارِ رسوُل را روی پایم نشاندم، صورتم را در ابریشم مشکیِ موهایش فرو بردم و بغض سر باز کرده را رها ...

دستهایم را دور بدنِ نحیفش حلقه و وجود ظریفش را به چسباندم! چشمهایم را بستم و عطر تنش را با ولع نوشیدم...

عطرِ رسول! آغوشش ... دلتنگیِ سه ساله را هِق زدم!...

حلقه دستهایم را تنگ تر و پشت گردنِ لطیفش را ارام بوسیدم...

آنطور روا نبود ... بار آ حتی نتوانسته بودم خوب صدایش را بشنوم

اگر میدانستن هرکلمه اش را صدباره میشنیدم ...

شمعِ سه سالگی ، روی کیک کوچکی که صبح پخته بودم ، میسوخت ...

و تصویر رسول از پشتِ پیچش نیلی و سرخ آتش به نگاهم لبخند میزد....

یکبار دیگر دکمه ی پخش را زدم ...

- دخترِ بابا ... سلام ....


#میم_سادات_هاشمی

بنیاد مهدویت و محول الاحول

درخواست حذف این مطلب

ای بابا این سوسول بازیا بما نیمده رمزو برداشتم باشد که برای همه مفید واقع گردد

ادامه مطلب

یک منجی برای همه دنیا.

درخواست حذف این مطلب

بسم رب ال ...


بعد از اون سخنرانی دلنشین حاج اقا رفتیم برای کلاس پرسش و پاسخ...

کلاس پرسش و پاسخ کشیده شد به سمت بحث های تربیتی

خانمی کنار من نشسته بود که از لحاظ جثه بهش میومد که 15یا 16سالش باشه اما تو حرفاش فهمیدیم دوتا بچه داره ریحانه و علی ...واقعا بهش غبطه خوردم هم بخاطر مادر بودنش و هم اینکه ریز به ریز مطالب تربیتی رو مینوشت...

مادرها همه نگران بچه ها بودن بچه هایی که تا همین چند وقت پیش اهل مسجد بودن اما جدیدا دیگه.حتی نمیخوندن...

و حتی به سمت و سوهای دیگه کشیده شده بودند...

من به دقت به حرفاشون گوش میدادم و برای خودم تحلیل می ....جون قبلا توی یک گروه تربیتی تلگرام عضو بودم.و مطالبش رو دنبال می . و کاش میتونستم بگم قبل از اینکه ببینید کی و چی بچتونو دین زده کرده یه نگاه به خودتون ید ایا شمایی که خونید شمایی که از بچت توقع داری تو خونه اخلاقت چطوره؟؟؟ میخونی و بهش گیر میدی؟ میخونی و حاضر نیستی بچه هاتو همراهی کنی؟؟ادعای خونیت میشی و با زبونت بچتو ازار میدی .؟؟

توی اون کانال یاد گرفتم به جای اینکه همیشه سر پیکان رو..رو به بقیه بگیری اول بگیر روخودت...

خلاصه جلسه تحلیل با خودم ادامه داشت که دعوت شدیم به نمایشگاه مهدویت...

بهترین نمایشگاهی که توی عمرم دیدم...

نمایشگاه از اتاق های تو در تو درست شده بود اولین اتاق اتاقی بود که از سقفش کتاب های مهدویت اویزون شده بود و روی دیوارش شجره حضرت مهدی عجل الله از اولین بعنی ادم تا خاتم کشیده شده بود...تنه های کوچیک درخت هم به عنوان صندلی اونجا بود که روش نشستیم و خانم راهنما برامون حرف زد...

اینکه از اینجا به غرفه های نشانه های ا ا مان میریم...

و سفر یک ساعته ی ما به دنیای علامات ا ا مان شروع شد...

انقدر که این نمایشگاه هیجان داشت

حتی یک شهربازی هیجان نداشت....


وارد یک راهروی شدیم که چندتابلوی بزرگ توی اون بود ..

در این راهرو ع منجی دین های دیگه در کتاب هاشون رو زده

یهود زرتشت و حتی بودا و در ا ...

خانم راهنما دستشو روی اسم دین ها گذاشت و ازمون خواست تا نشانه های منجی هارو بخونیم

درتمامی ادیان نشانه ی منجی ا ا مان مثل هم بود

عد پرور و یار مستضعفان. ی که همه رو از ظلم طالمان نجات میده ........



یا صاحب ا مان


ادامه دارد......

لیلایی که لیلا نیست...

درخواست حذف این مطلب

بسم الله...


شنیدین چی گفته؟؟؟

همین خانم سمت راستیه؟؟؟

باباهمین لیلا نه نه اشتباه سرکار خانم ریحانه پارسا بازیگر19ساله تازه وارد!!

بعد از دیده شدنش در سراسر غصه و غم باد پدر یه ع ایی از خودش گذاشته که گویی تازه به دوران ترین رسیدهای دنیا جامه دریده و همگی خود را به دریا ریختند منتقدان نیز از شدت درامدن چشمانشان دیگه قادر به دیدن و انتقاد نیستند خخخ الکی...

بعد ازش پرسیدن چرا اونوقت چرا؟؟؟

اونم گفته که میخوام بگم شخصیت من با لیلای قصه فرق داره .....

بابا خانم بازیگر دیگه چکار منه بفهمین چقدر براش سخت بوده خودشو چادری و متدین نشون بده...

بگذریم...

و اما نفر سمت چپی که خوده لیلاست دیگه اصلا لیلای واقعی ایشونه...

بگذریم....

قدیما بهتر بود......

درخواست حذف این مطلب

بسم الله الرحمن الرحیم

صداش بلند شده بود که چی ...که اینکه قدیما بهتر بود ..که میگن بچه های ما از این دوران بعدا چی چی خاطره داشته باشن با این اوضاع ...از در و دیوار مینالید میگفت این چه وضعیه ما دیگه بچه نمیاریم نمیدونیم ایندش چی میشه....

میگفت و میگفت که یه نفر از همون دور و برا گفت:قدیما چه چیزیش خوب بود دقیقا؟؟؟؟

صف های طولانیش خوب بود ؟؟؟جنگش خوب بود؟؟؟؟کمبود امکاناتش خوب بود؟؟؟

طرف که صداش بلندشد گفت: خب بهتر از حالا بود !!!!

اون یه نفر گفت :میدونی چرا خوب بود؟؟؟چون مردم.اونوقتا قانع بودن اونوقتا یه لقمه نون داشتن و شکر خدا می ..حلال خور بودن واسه همینم حرف حق رو بهتر درک می .....

طرف ت شد و بحث همینجا خو د تا سر سفره که تلویزیون داشت خبر نشون میداد

طرف دوباره صداش رفت بالا که جمع کنین اوضاع مملکت فلان بیسار همش تقصیره......

اون یه نفر سریع گفت؛ترمز دستیی و بکش وایسا ...همین چندوقت پیش نبود دم دمای انتخابات رگ گردن کلفت کرده بودی جلو همه وایساده بودی و حرف بد و بدتر میزدی؟؟؟؟

همین خودت بودی رای دادی که همچین شد.....

و باز سکوتتتتتت جمع. "_"

اینروزا از این مکالمه ها انقدرررررر میشنویم که نگو...


خدا فقط بدادمون برسه و بهمون صبر بده الهی آمین

هر روز درغم تو مردن بازهم کم است.....

درخواست حذف این مطلب

بسم الله الرحمن الرحیم


حال و روز این روز هایم خوب نیست.....

نه برای گرانی

نه. برای این مسائل اقتصادی

نه برای این وضعیت نابسمان

این ها که خواهد گذشت....


حالم خوب نیست برای اعتقاداتی که به بادشان می دهند....


حالم خوب نیست برای حسین.....

حسینی که حالا از گوشه کنار هرجا می روم مورد اهانتش قرار می دهند ...خودش را. پرچمش را. علمش را....


خدایا صبر بده تا تحمل کنیم و از طرف دیگر بی تفاوت نباشیم....


حسین یکبار درزمانه غریب خودش شهید شد...


دراین اوضاع احوال هر روز شهیدش می کنند بازبانشان

با کارهایشان.....


دلم میخواهد برای .حسین بمیرم برای غریبی اش......



خدایا خودت به ما کمک کن دست از علی و آل علی نکشیم...



یاحسین

ماجرای ازدواج 1

درخواست حذف این مطلب

بسم الله الرحمن الرحیم

دلم میخواد ماجرای ازدواجمو بنویسم لااقل یادگاری بمونه و یادم نره...

خصوصا الان که همسفرجان نیست و دلم هوای اونروزا رو کرده........

ماجرا فکر می کنم از اونوقتی شروع شد که تلفن خونمون اولین بار برای امرخیر زنگ خورد .cell phone....

یادم نیست کی بوده و کجا اما فکر کنم از 15 سالگی به بعد خواستگار داشتم البته کم و بیش تا اینکه توی 18 سالگی به اوج خودش رسیده بود ....اما من یه مانع بزرگ داشتم ....یعنی پدرم ...

البته پدرم مانع خوشبختی دخترش نبود فقط دلش میخواست دخترش خوشبخت بشه و دریک شریط خوب ازدواج کنه و با آبرو بره سر زندگیش ...ولی خب هرچه قدرم پدرم میتونست جلوی اومدن خواستگارهارو بگیره ولی ذهن من دقیقا از اولین های خواستگاری بدجور مشغول این مسئله شده بود ...از یه طرف دلم میخواست یه همسرم خیلی خوب و دلخواه خودم نصیبم بشه و از طرف دیگه نگران این بودم که ایا اماده هستم یانه ؟؟؟؟

دوران دبیرستان که پدرم اجازه ورود هیچ خواستگاری به خونمون نداد و بعد ازتموم شدن پیش ی من چون علاقه ای به رشتم که ادبیات بود نداشتم ترجیح دادم در این رشته و زیر شاخه هاشو انتخاب نکنم و اصلا نرفتم و ترجیح دادم خودم به صورت خیلی ازاد برم کلاس های هنری و حفظ قران و این شد که در زمانی که دوستام رفتن من قدم در محیط قرانی جامعه القران گذاشتم ....

پدرم کم کم در مسئله ازدواج نرم شده بود

از علاقه ی من به ازدواج با یک طلبه سید هم خبردار شده بود....

دردنیای خودم خیلی دل میخواست که زندگی طلبگی رو انتخاب کنم خصوصا اگه سید بودن که چقدر خوب میشد از نظر من در ان دوران .....

توی شوخی هامون در زمان مجردی به همه گفته بودم

من شوهر طلبه میخوام و سید و چقدر همه میخندیدند بهم .

..در این بین توی وبلاگ داشتم و وبلاگ های خانم هایی که شوهرانشون طلبه بودن رو دنبال می یکی از این وبلاگ ها متعلق به همسرسیدعلی بود که پست های جالب و منحصر به فردی میذاشتن و اونزمان وبلاگ نویسی طرف دار زیادی داشت computer..

بعد از طوفان بیشتر وبلاگ ها به بیان اومدن همسرسیدعلی هم ....

از دوران بودن تونظرات یکی از دوستان نظرم رو جلب کرد

که شوهرش طلبه بود واصفهان هم بودن ..

.یادم میاد یکبار چندتا کامنت برای گذاشتم یعنی به اسم توی این وبلاک نظر میذاشتن ...

بعد از چندمدت ایشون وبلاگ منم خوندن و تقریبا دوست شده بودیم

تا اینکه شماره تلفنشو بهم داد و منم شمارمو بهش دادم بره زنگ زد و باهم حرف زدیم ...

.جالب بود خونه هامون خیلی نزدیک هم بود و ایشون خانواده ی منو به سبب عمویم شناختند ....

دوتا بردار داشت که یکیشون 22 سالش بود و زن میخواست

..چقدر که حرص میخورد میگفت داداشم هیچی نداره فعلانم سربازه ه و دیپلم داره البته خودش دوست داره بره افسری حسین داره کاراشو میکنه .

.خلاصه که از مشخصات ظاهریش گفت و گفت چه دختری میخواد با چه مشخصاتیarabic veil... هم که از علاقه من به طلاب باخبرشده بود گفت چندموردی هست اگه خانوادت اجازه میدن شماره خونتونو بده تابدم به مادراشون..white hair

منم شماره تلفن و بعد از مدتی دو سه تا خواستگار باهم زنگ زدن خونمون ...مادرم میگفت بد نیستند یکیشون 20 سالش بود و تک فرزند مادره پسره پشت گوشی گفت پسرم ه مامانم باتعجب حرف میزد احتمالا پیش خودش میگفت هرجورافقی و عمودی ام فکر کنم چجور یه پسر 20 ساله ه که مامانش گفت طب سنتی و مغازه هم داره .begging....

خلاصه ما یجوری نه انچنان زیاد راضی شدیم که مادرش و خالش تشریف فرما بشن..

ادامه دارد ان شا الله......


ماجرای ازدواج 2

درخواست حذف این مطلب

بسم الله الرحمن الرحیم

واقعا به عنوان اولین خواستگاری نمیدونستم باید چکارکنم دقیقا.smile ñð¼ð°ð¹ð»ð¸ðºð¸ ñð¼ð°ð¹ð»ñ‹.

مامانم که گفته بود بشین سرجات ت م نخور

..حالا من بودمو مامانه و ی smile ñð¼ð°ð¹ð»ð¸ðºð¸ ñð¼ð°ð¹ð»ñ‹.....

مامانه و اش لهجه بسیار غلیظ اصفهانی داشتند و از محل زندگی و توضیحاتشون فهمیدیم که از اون اصفهانی های اصیل اند...

این تنها دلیلی بود که میشد بخاطرش ردشون کرد

چرا؟؟ من خودم اصفهن بدنیا اومدم و مردم اینجا رو خیلی خوووب میشناسم

ما اصفهانیا وقتی خیلی غلیظ بشیم تو خیلی چیز هاهم غلظتمون میره بالا مثلا در مسئله ی ازدواج انقدر غلظت پیدا می کنیم که اگه می تونستیم جهازیه رو از طلا بدیم از طلا می دادیم ...

واز جهتی دیگه من دوست نداشتم خانواده ای که میخوام عروسشون بشم اصفهانی باشن اینم از شرایطم بود دیگه ..بگذریم ..پ

مامانم چایی ومیوه اورد منتها مامان نه لب به چایی زد نه میوه خورد smile ñð¼ð°ð¹ð»ð¸ðºð¸ ñð¼ð°ð¹ð»ñ‹..

همونطوری که چادرشو سفت گفته بود توصورتش از جاش ت نمیخورد ...

مامانه بنده خدای منم مونده بود چکارکنه انگار اصلا این یخه نمیخواست بشکنه .

.باز ی سربحثو باز کرد و شروع کرد به تعریف از smile ñð¼ð°ð¹ð»ð¸ðºð¸ ñð¼ð°ð¹ð»ñ‹...

من ازاولشم که زنگ زدن زیاد از این مود خوشم نیومد ولی خب مامانم گفت تک پسره خوبه بزار بیان ...

اونجور که فهمیدیم مامان کلا به علت خیلی مسائل طبی از خوردن چایی امتناع میوه هم میل نداشتن و فقط یه لیوان اب خواستن .

..مامان بنده خدای منم دوید توی اشپزخونه یه جام برداشت و پر آب خنکش کرد و اومد که دست مامانه .....دیدم یه چیزی توی آب شناوره نزدیک تر که شد دیدم پوست پیازه

smile ñð¼ð°ð¹ð»ð¸ðºð¸ ñð¼ð°ð¹ð»ñ‹

مامان اومد دستو دراز کنه که ازجا مثل فنر پ بشق که جام اب توش بود رو ازدست مامانم کشیدم و گفتم : مامانجان چرا تو اون لیوانا براشون آب نیوردید و دویدم تو آشپزخونه و قبل ازاینکه به خودشون بیان لیوان آب رو دادم دست مامان دکی smile ñð¼ð°ð¹ð»ð¸ðºð¸ ñð¼ð°ð¹ð»ñ‹...

خلاصه یکمی که یخ مامان دکی باز شد مامان منم یکم درمورد خودمون حرف زد و رسید به اینجا که : مااینطوریم که اگه همین لیوان آب ساده رو که خودمون میخوریم جلو دامادمون میذاریم ..

مامان دکی زبان در دهان گرداند و فرمود: نه باید برا اقامهدی من تو لیوان سیلور چایی بیارین!!!!!!!!

ماهیچ مانگاه

smile ñð¼ð°ð¹ð»ð¸ðºð¸ ñð¼ð°ð¹ð»ñ‹

خلاصه تا ا مجلس فهمیدیم که این بندگان خدا چقدر از ظاهر ساده ی خونه ی ما لجشون گرفته

..من اصلا نمیذاشتم مامانم مبل جدید ب ه

میگفتم ی که برای مبل و فرش بیاد منو بگیره میخوام صدسال سیاه نگیره.smile ñð¼ð°ð¹ð»ð¸ðºð¸ ñð¼ð°ð¹ð»ñ‹....

.....

گذشت بعد ازماجرای دکی که حتی مامانش زنگم نزد و فقط خالش زنگ زد ومامانمم خیلی شیک گفت دخترمون گفته میخواد درس بخونه .smile ñð¼ð°ð¹ð»ð¸ðºð¸ ñð¼ð°ð¹ð»ñ‹

..یکی از مورد هایی که معرفی کرده بود واومدن خونمون..

باز این مورد به اون تصورات ذهنی من بیشتر نزدیک بود ...طلبه بودsmile ñð¼ð°ð¹ð»ð¸ðºð¸ ñð¼ð°ð¹ð»ñ‹...

مادر و ی حاج اقا اومدن خونمون چه انسان های خوبی چه مادره مهربونی چه قدر خوش بیان و خوش زبان....

حتی من ع و پسرشونم دیدم مامانم خیلی ذوق کرد ولی من ذوق ن بدلم یجورایی نبود ولی به چشم برادری گفتم خوب بود.smile ñð¼ð°ð¹ð»ð¸ðºð¸ ñð¼ð°ð¹ð»ñ‹..

مامان حاج اقا یه سوالی ازم کرد با این مضمون که شما هدفت از ازدواج چیه!!smile ñð¼ð°ð¹ð»ð¸ðºð¸ ñð¼ð°ð¹ð»ñ‹!

خداشاهده این سوال واقعا سوال پیچیده ای

که حتی دختر پسراهم یجور دیگه از هم میپرسن

سکوت توامان با یک لبخند تحویل مادره حاج اقا دادم و گفتم :هدفم ؟؟smile ñð¼ð°ð¹ð»ð¸ðºð¸ ñð¼ð°ð¹ð»ñ‹؟؟

اون بنده خدا هم گفت : بله عزیزم....

واقعاااا مونده بودم چی بگم ت انم نجاتم داد و یه بحثی رو شروع کرد smile ñð¼ð°ð¹ð»ð¸ðºð¸ ñð¼ð°ð¹ð»ñ‹....

چندلحظه بعد مامان حاج اقا سرش رو به گوشم نزدیک کرد و گفت : از پسر من خوشت اومد؟؟؟؟

و باز سوالی که منو به سکوت چندلحظه ای واداشت

چشمان نگران مادره حاج اقا وادار کرد یه کلام ناخوداگاه از دهنمون دراومد که :بله .smile ñð¼ð°ð¹ð»ð¸ðºð¸ ñð¼ð°ð¹ð»ñ‹..

و در یک آن به خودم گفتم آخه ه این چه جو ه ..smile ñð¼ð°ð¹ð»ð¸ðºð¸ ñð¼ð°ð¹ð»ñ‹...

چنان عذاب وجدانی گرفتم که هنوز جاش درد میکنه ..قرار شد حاج اقا بره دفتر عموم تا بابا و عمو هم ایشون رو ببینن...

همون موقع ها بود که بین حرفاش میگفت :دختر خوب سراغ نداری و من هرچی معرفی می میگفت داداش جانش نمیپسندد..smile ñð¼ð°ð¹ð»ð¸ðºð¸ ñð¼ð°ð¹ð»ñ‹.....


ماجرای ازدواج 3

درخواست حذف این مطلب

بسم الله الرحمن الرحیم


یه اضطراب خاصی تمام وجودمو گرفته بود ...

به مامانم اصرار که یبار دیگه به گوشی عمو زنگ بزنه و بپرسه که مورد چطور بود ؟

بالا ه عمو گوشی رو برداشت و با یه روی خوش گفت

سلام زنداداش خوبی ؟؟ مورد خوبی بود پسر خیلی اروم باحیا طلبه ی خوبی بود ما خیلی دوستش داشتیم ..منتهی زن داداش یه مشکل مادر زادی تو ظاهرش داشت (دوست ندارم بنویسم اون بنده خدا چه مشکلی داشت )..

انگار آب یخ ریختن رو سرمون

..مامانم وارفت و بعد از خداحافظی دلش تاب نیورد و زنگ زد به بابا ...

باباهم کلی تعریف کرد و از اون مشکل مادر زادی که توی ظاهر بنده خدا بود گفت و بعد گفت عارفه زهرا باید تصمیم بگیره که میتونه زندگی کنه یا نه ....

انگار یه کوه رو گذاشتن رو سر من ...نمیدونستم واقعا باید چکار کنم...

درنهایت تصمیم خیلی بیخودی گرفتم که ردش کنم ولی به مامانم گفتم یجور به مادرش بگو که یوقت سراون مسئله نباشه ...

هرجوری بود این مورد رو هم رد کردیم ...

ولی من خیلی دلم لرزید

گفتم وای بح وای بح کار اشتباهی کردی

لااقل میذاشتی میومدن شاید مادرش دلش ش ته باشه .

.به خودم وعده دادم بدون یروزی یجایی یکی هم اینجور سرهمین مسئله ظاهری دلتو میشکنه ...

گذشت و گذشت تا اینکه یکی از همکارهای خانم بابا وقتی فهمیده بود که بابا دختر مجرد داره سریع برای داداشش به بابا گفته بود...باباهم که انگار خیلی این همکار خانمش رو قبول داشت حس ازشون تعریف میکرد ..

ماهم به خودمون گفتیم این دیگه خوده خودشه اصلا سرنوشت من همینه ....

به دلیل یه سری مسائل خیلی مز ف تعارفی و اینکه ابرومون نره مامان از سده من و بابا گذشت تا به ظاهر خونه یه دستی بکشه ...

مبل های قدیمی رفتن دیوار ها کاغذ دیواری شد دو دست مبل جدید اومد و خیلی از وسایل پذیرایی عوض شد ...

یادمه یکبار مادر بزرگم بهمون گفت : ننه لااقل میذاشتی میومدن دخترا میدیدین دوماهه خواستگار پشت در نگه داشتید خب یوقت نشه ...

ولی مامانم حس افتاده بود تو کار ابرومند خونه....

خلاصه که بعد از دوماه این جناب خواستگار البته خودش نه... مامانش خالش و خواهرش که همکار بابا میشدند اومدن خونمون ...

منم به مامانم گفتم که من میرم تو اتاق و بعد شما بیا دنبالم ...

تا وارد پذیرایی شدم همشون جلوی پام بلند شدند راستی مادر بزرگم هم بود ...

من نفهمیدم چه اتفاقی برای مامانه پسره افتاد که یهو مثل طلبکارا نشست رو مبل و باد کرد ..چندلحظه ای گذشت و فقط صدای نفس های عمیق مادره پسره می اومد...

مامانم بعداز اینکه پذیراییش تموم شد نشست و بحث رو باز کرد ..حال و احوال از این دست چرت و پرت ها ..

خداروشکر میکنم الان واقعا از دست خواستگارو خواستگاری راحت شدم...

مامانم یه نگاهی به خواهر داماد و من انداخت و یک کلام گفت : چقد مرضیه جون و عارفه زهرا جون شبیه همن...

مامان داماد که انگار ش داده باشن مثل تیر از کمان در رفت و گفت ::نههههههههههه اصلا ...دخترمن که این شکلی نبود ..فلانجور بود ازدواج که کرد بیماری فلان گرفت و اینطور شد ..( از بیان یک سری جزییات بیزارم ) ..

خلاصه که دلم میخواست همونجا با ارنج برم توصورت این خانمه ....

این بیانات گهربار مادره پسره پایان نداشت من نفهمیدم چرا انقدر تیکه مینداخت

هنوز خوبه هیچ خبری نبود وای بروزی که خبری میشد احتمالا چشمامونو میذاشت کف دستمون...

مادربزرگ بنده خدای من گفت : خب اقا پسرتون خونه وماشین دارن؟؟

وباز مامان پسره برق گرفته گفت : نههه حاج خانوم ما اگه میخواستیم پسرمونو سه چهار سال دیگه زن بدیم همه چی داشت....

تودلم از دست این مامانه کفری شدم میخواستم جعبه کیکو بکوبم تو صورتش ...

به هر جوری که بود رفتن ...بعد از رفتن اونا خونه ی ما چه سکوتی گرفته بود ..

مات و مبهوت بهم نگاه می کردیم شبیه ادمایی بودیم که یه شبه همه زحمت هاش به باد رفته ..

ا ش بابام اومدو مارو مقصر کرد ............

بعداز دوهفته خواهره پسره زنگ زد و گفت : ما دخترتونو نپسندیدیم گفتم اطلاع بدم ..راسیاتش خیلی با ع ی که پدرشون نشونم داد فرق داشتند ...راستی عارفه زهرا جون بیماری فلان دارن ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!

مامان من قاط زد و گفت : نه خیرررر ما اصلا از اولم جوابمون نه بود دخترما حالا حالا ها وقت داره و فرصت های بهتر...

مامانم بعد از اون تماس تلفنی ریخت بهم مثل غم زده ها بهم نگاه میکردیم و گریمون گرفت ...

دلمون ش ته بود ..

به خودم گفتم دیدی بهت گفتم یروزی به سرت میاد.....

چیزی که عوض داره گله نداره...

ماجرای ازدواج 4

درخواست حذف این مطلب

بسم الله الرحمن الرحیم


اصلا یه اوضاعی شده بود که اسم خواستگار جلوی بابام میوردیم میخواست از خونه بندازتمون بیرون ....

تو دلم پشت سر اون مامانش و خواهرش لعنت میفرستادم که تایه مدتی هرچی خواستگار بود رد میکردیم ....

اصلا دیگه از فاز طلبه و اینا اومده بودم بیرون

تا یه مدتی خوده منم تصمیم گرفته بودم درس بخونم برم انشگاه یا برم جامعه ا هرای قم ...یه حس بدی نسبت به ازدوج پیدا کرده بودم....

خصوصا که بارداری مادرم کلا حال و هوای خونمونو عوض کرد ...اونم دوقلو ...خیلی خوشحال بودیم ...خانواده 4 نفرمون یهویی میشد 6 نفر

...ولی خب بخاطر بیماری دیابت مامانم جنین ها توی شکمش مردن و مجبور شدیم کوتاژشون کنیم....

بعد از یه مدت از این ماجرا ها دوباره ندای یک خواستگار جدید تو فضای خونه پیچید

ولی اندفعه مامانم شهامت ب ج داد و گفت برام تجربه شده خودمون بدون اینکه بابات بفهمه خانواده پسره رو میبینیم که اگه خ نکرده از این دست مشکات پیش اومد انقدر اعصابمون بهم نریزه...

اول مورد پسر دوست مامانم بود. خب به سبب دوستی ای که داشتیم تا حدودی از وضع زندگی هم اطلاع داشتیم ..یروزی مثل یه مهمونی فروزان خانم و دختر خواهرش اومدن خونمون و دور هم بودیم و غذایی خوردیم ..خانم متین و آرومی بود .

مامانم گفت مثل یه امروزی ما مامانا تصمیم گرفتیم دست بچه هامونو بگیرم ببریم یجایی که هم باهم یه دوری زده باشیم هم بچه هامون همو ببینن

...من گفتم اخه مامان بدون اطلاع بابا ....

مامانمم عصبانی نگاهم کرد و گفت اگه اون باباته منم مامانتم من تورو زاییدم من اجازه میدم...

بعد از یه مدت درگیری ا ش مجبور شدم که مامانمو همراهی کنم اما نه برای اینکه با پسره فروزان خانم بشینم سر یه میز حرف بزنم ..فقط مثل یه بیرون رفتن دوستانه مامان هامون ...

داداشم اون موقع خیلی کوچولو موچولو بود ولی با خودمون بردیمش...

قرارمون توی کافی شاپ هتل آسمان اصفهان بود.

..وارد هتل که شدیم خانم چادری و یه اقای جوان کنارهم نشته بودند تا مارسیدیم جلوی پامون بلند شدند و پسره فروزان خانم اصلا بمن سلام نکرد. ...

به شدت از این رفتار های این مدلی بدم میومد .

.خلاصه که رفتیم به سمت کافی شاپ و نشتیم سر یه میز از اون جایی که از نگاه به چشم اقایون بسیار بدم میومد و حتی اینکه یه نامحرم حرکات منو زیر نظر بگیره متنفر بودم جوری نشستم که تو دیده پسره نباشم و مامانم مجبور شد بشینه جلوی پسره ...

مامانم و دوستش خوب گرم گرفته بودن و منم خودمو مشغول داداش کوچیکم کرده بودم...

که منوی کافی شاپ رو برامون اوردن تا انتخاب کنیم .

..به محض اینکه منو رو باز یک عدد سوسک کوچولو موچولو از لای منو رفت بالاش ایستاد .

..منم در یک حرکت باور ن ی بادست زدم انداختمش پایین و لهش ...

اون بندگان خدا چشماشون گرد شده بود....

مامانم گفت وا چی بود ..

منم با افتخار گفتم هیچی یه سوسک کشتمش ...

حس قهرمانی رو داشتم که بعداز یه کشت و کشتار زیاد شمشیر خونیشو گذاشته رو شونش و داره با صورت خونی از میدون جنگ میاد بیرون...

مامانم سریع رفت به خانم حسابدار اطلاع داد

اون بدبختم گفته بود هرچی اینجا بخورین نصف قیمت حساب میکنم

براتون لطفا ابروی هتل مارو نبردید ...

ولی خب ماهم نصف قیمت چیز میز خوردیم هم به همه گفتیم ...

چه معنی داره ادم حق السکوت بگیره واالا...

خلاصه که در یک حرکت ناجوانمردانه فروزان خانم مارو گذاشت توی رودروایسی و دست ا منو پسره عزیزو نشوند تا باهم حرف بزنیم

..ای خدا بدترین موقع بود... یه خواستگاری اجباری خب من از پسرش خوشم نیومده بود ..برای همین الکی پلکی

یه چیزایی گفتم و 5 دقیقه نشد رفتم سرمیز مامانم اینا و رفتیم ...

موقعیت جالبی نبود ...من خواستگاری سنتی رو بیشتر دوست داشتم....

مامان بعد از اینکه از کافی شاپ رفتیم به بابا ماجرا رو گفته بود و بابا بعد از اینکه یه عجب بلند بالا گفته بود به مامان اطلاع داده بود یکی دیگه از همکارهاش که خانم مدیر یک مدرسه بود برای من پیشنهاد داده ...از قضا پسره ایشون طلبه بود ..


..


بنیاد مهدویت و محول الاحول

درخواست حذف این مطلب
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
ادامه مطلب

بنیاد مهدویت

درخواست حذف این مطلب

سلام

مطالب از این به بعد ان شا الله رمز دارن

فقط خانم های محترم (نظر بذارید تا رمز براتون بگم)

این خیلی مهمه...

درخواست حذف این مطلب

بسم الله

و حقیقتاً هیچ سرش اون قدر شلوغ نیست که:

زمان از دستش در بره و شمارو یادش بره!

همه چیز، برمی گرده به اولویت های اون انسان! اگه

اگه به هر دلیلی! ی "تورو یادش رفت" فقط یک

دلیل داره: تو جزو الویت هاش نیستی، نه...

نگاه خدا و مسیر تازه زندگی.

درخواست حذف این مطلب


یک دو سه صدامیاد خانما بیزحمت سیمو از اون پشت مشتا بدین بره

اهیم یک یک یک دو دو دو سه سه سه

خب مثه اینکه صدا میاد....

به نام مهربونه مهربونا

صدای اینجانب رو از قصر رویاها سکوی پرتاب به اسمونا

یعنی خونه ی قشنگمون میشنوید :)

بعد از عروسیمون سردرگم بودم

از اینور خونه به اون خونه مینشستم به خودم میگفتم خب حالا اومدیم سر خونه زندگیمون چیشد چکار کنم ...

همینطور بود دچار یک سردرگمی اساسی شده یودم

حتی شوهرمم کلافه کرده بودم

افسردگی گرفتم به معنای واقعی

تا اینکه یروز دورکعت خوندم از خدا خواستم تا راه های بسته ی زندگیمو باز کنه...

مگه میشه دست نیاز جلوی خدا دراز کنی و دست خالی ردت کنه

مسیری جلو پام گذاشت که صبح تا شامم شکر کنم کافی نیست

ان شا الله این مسیر رو مینوسم تا تازه عروسایی مثل من هم که مطمئنم

اکثرا دچار این ح میشن از این ح دربیان

ان شا الله ....

##عیدتون مبارررک

دلتنگی هایت را قورت بده!!

درخواست حذف این مطلب

بسم الله ...

من شک ندارم در پس کوله پشتی ها و چمدان های مسافران ترمینال ها و ایستگاه ها و فرودگاه ها نگاه های منتظر فراوانی پنهان است ..

من شک ندارم پشت سر مسافران همیشه یک چشم گریان هست همیشه ی هست که با لبخند مسافرش را راهی کرده باشد و بعد از دور شدن مسافرش در خودش فرو ریخته و همراه با کاسه ی آب و گل محمدی شناور رویش اشک ریخته و آیت الکرسی خوانده و برایش صدقه کنار گذاشته...

این ها همه برای این به ذهنم رسید که خودم مسافر دارم که هر بار رفتنش میبینم که جانم میرود.....

لحظه لحظه فکرم درگیر اوست که حالا کجاست چکار می کند...

هرچند خاصیت کار او سفر است

اما خاصیت من بی تفاوت بودن نیست ...

پ.نوشت : دلتنگی هارا از یه جایی به بعد باید قورتشون داد ... از یه جایی به بعد دلتنگی ها میشن مرض میشن درد ناعلاج ....

باید دلتنگی هارو قورت داد صبح و ظهر و شب با آب فراوان..


پدرمان را می خواهیم!!

درخواست حذف این مطلب

بسم الله....


میگفت 6تا فرزند بودیم و مادرم 24ساله بود که پدر امدادگر جنگ زده ها در جریان مددرسانی هایش شهید شد...


میگفت مادرم با سن کم خیلی سختی کشیده بود ..ازدواج که د خانه نداشتند پدرم صبح تا شب درمعدن کار میکرد و مادر هم ماست درست میکرد و میفروخت و شب باهم کم کم خانه شان را می ساختند...


میگفت:پدرم که شهید شد مادرم ماند و ما بچه های کوچکش که به چنگ دندان گرفتمان و هم مارا بزرگ کرد ....هم نان خانه دراورد....



بعد از چندین سال میگفت:اوضاع الان کشور را که میبینم میگویم برای چی پدر ما رفت برای چی جانش را فدا کرد

میگفت راستیاتش من پدرم را می خواهم

مگر ما چه چیزمان کمتراز اقازاده هاست

به عقب برگردیم نمی گذاریم پدرمان برود

ما پدرمان را میخواهیم.......

انتظارت!!!!

درخواست حذف این مطلب

بسم الله....


یادت هست گفته بودم وقتی نیستی و دلتنگم چقدر عجیب میشوم...

حالا میفهمم

وقتی دیدارمان هم نزدیک میشود عجیب می شوم..

دلم نمی خواهد بخوابم

میخواهم تا خوده صبح البالو پاک کنم

الو هارا لواشک کنم

چای بخورم

و هی انتظارت را بکشم


اینکه بشمارم چند ساعت دیگر به دیدارمان مانده

لذتی دارد که تابحال بهتراز آن حس نکرده ام ......

آه از دلتنگی هایت بانو!

درخواست حذف این مطلب

بسم الله....


زن ریز ریز پشت گوشی تلفن خندید و با ذوق به همسرش گفت:ع بچگیاتو گذاشتم جلوچشمم میخوام بچمون شکل شکله خودت بشه...

مرد خنده ای از سر ذوق کرد و گفت:نه ع بچگیایه خودتو بزار من دوست دارن شبیه تو بشه...

اما مرد نمی دانست که هر بانوی دلتنگ دلش میخواهد کودکش شبیه پدرش باشد تا وقتی او نیست نگاهش کند و دلش تنگ نشود دلش میخواهد کودکش بوی پدرش را بدهد تا دلتنگ نشود ..

یک زن حاضر است هرکاری از سر عشق د تا کمتر دلتنگ شود...

به کجاها داریم میریم؟!!!!

درخواست حذف این مطلب

بسم الله....


با ذوق ع خواننده مورد علاقشو تو گوشیش نشون هممون میداد

مدام میگفت قربونش بشم دورش بگردم...

دیگه دل از دستم رفت گوشی رو از دستش قاپیدم و به ع خیره شدم ...

ع از استوری اینستاگرام خواننده مورد نظر بود ..

سگ کوچولویی روی یک میز بود و روی صفحه نوشته شده بود:بابایی دلم برات تنگ شده....

بلند بلند اینو براشون خوندم اما دیدم اونا مثل من تعجب ن ..

پایین ع هم نوشته بود: بیشتر کارهامو باهم ساختیم ...

بازهم تعجبی ن ..

ولی من خیلی تعجب وقتی چندلحظه پیش بحث بارداری بود و هر سه تاشون به ح تهوع ازش حرف میزدند که چقدر بده یه موجود تو ادم وول بخوره...!!!

اما من گفتم:خیلی خوبه عزیززززم.....

احتمالا اوناهمون حسی رو بمن داشتن که من نسبت به دیدن اقای خواننده و بچش ببخشید سگش داشتم....

:/

سوار تا ی شدیم داریم به کجا هااا که نمیریم...